2821
2789


خب بچها

يكى از اقواممون اون موقع تو روستا چوپان بود بعد پسرش كه اسمش رضا بود باهاش رفت چراهگاه

باباش بهش گفت برو نيا با من اما رضا گوش نكرد و پشت باباش اومد ولى باباش متوجه نشده بود فك كردن رضا رفته

بعد يهو متوجه شد ديد رضا پشتشه و از روستا دور شده بودن

رضا ٦سالش بود اون موقع

باباش عصبانى شد گفت مگه نگفتم برو خونه؟زود باش برو اينجا نمون

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

رضا رفت خونه و باباش هم رفت چراگاه وقتى برگشت مامان رضا اومد گفت كو رضا؟باباش گفت من از كجا بدونم همون موقع برگشت خونه ك

مامانش گفت نه رضا نيست از وقتى رفتى نيومده:/ و فهميدن ك رضا راهشو گم كرده و نيستش

همجارو دنبالش گشتن نبود ك نبود

اون موقه ها ميگفتن ك روستا ملائك داره (چون دقيقن چن وقت قبلش يه دختر گمشده بود و وقتى پيدا شد لخ،ت بود و گفته بود ك ملائك منو گرفتن و كتك زدن ولى يكيش مسلمان بود منو ازاد كرد) بگذريم

اره ديگه ب اين نتيجه رسيدن ك رضارو ملائك برده

بچها رضا ديگه پيدا نشد خيلىييييى سال ميگذره از اين موضوع

و حدودا ٤سال پيش يكى از خانومايه فاميل رفته بود روستايه بغلى تو راه يه پيرمرد ريش بلند ديد ك خيلى عجيب بود!خانومه بهش گفت تو كى هستى؟پيرمرده گفت من رضام پسر حسينه فلانى


زنه يادش افتاد جريان رضارو(ديگه كلن معروف بود اين جريان و همه برا بچهاشون ميگفتن)

زنه دو پا داشت دو پا قرض گرفت و دوييد

انقد دوييد وقتى رسيد به خونش

ديد يه چوب رفته تو پاش و از بالايه پاش درومده

ينى كلن پاشو سوراخ كرده بود و اين از ترس متوجه نشده بود..


2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز