بخوام راستشو بگم حالم ازش بهم میخوره
وقتی پسرم دوسالش بود همش میگفت بچه نباید تنها بزرگ بشه یکی دیگه بیاریم باهم بزرگ شن انقدر گفت
که من بهش جدی فکر کردم.و دیگه جدی جلوگیری نمیکردم وسپردم بخدا ک اگر از پسش برمیام بهم بچه بده. وقتی رفتم سونو صدای قلبشو شنیدم جا خوردم و ناراحت بودم واز ناراحتی ک چرا خر شدم گریه کردم
حالا با گذشت سه سال وقتی خدا یه پسر تپل مپل مو طلایی سفید بهم داد با لبای سرخ مثل بچه رییس دلم ضعف میرفت براش🥺☺️
میشستم بخاطر اون لحضه سونوگرافی ک ناراحتی کردم بخاطر ناشکریم گریه میکردم و هنوزم باورم نمیشه چقدر عاشقانه دوسش دارم
بعد این دیگه حواسمو جمع کردم چون برای ازمون کانون داشتم میخوندم سی سالم نشده دوتا بچه داشتم ک مثل خیلیا خب روال هم بود
تا اینکه دوسالش تموم شد از اب و گل درومد و بزرگ شدن
تا اینجا همه چی خوب بود و من درسمو میخوندم مسافرت دورهمی خونه خریدیم خیلی همه چی خوب بود