میگویم حالا که جان ما شده ای، بیشتر بمان نمیگویم تصاحبت میکنم ...نه
دل از ازل تا به ابد مستعمره ی توست
خودت خوب میدانی؛ بی تو سرزمین دل تکه ای دور افتاده است
میشود چرنوبیل زمان
آنوقت جان میدهد بی تو
می گویم حالا جان ما شده ای بیشتر بمان
حالا که جان ما شده ای بیشتر بمان
از شعر نانوشته ی این دل کمی بخوان
باران نمیزند به دل کوچه باغ عشق
پاییز رفت و مانده قدم ها به این خزان
دی ماه میرود که به بهمن رسد دلم ؟
صد سال انتظار تو تن را بود توان