امشب ما رفتیم مهمونی عجله ای رفتیم ظرف هارو نشستم اشپزخونم به ریخته بود بچه کوچیک دارم شوهرم گفت دیرع ول کن اومدیم تمیز میکنی خونمون بالای خونه ای مادر شوهرم تازه قفل و عوض کردیم وقتی برگشتیم با شوهرم رفتیم پایین مادر شوهرم تو قیافه بود واسه من وقتیم اومدم بالا حسم میگه اومد توخونع نمیدونم چجوری ولی فکرم مشغوله که اومده تو