بعدش ساعت یک امد ..امد بغلم کرد که کار خودش راه بیوفته اصلا براش مهم نیست باردارم یا مثلا درد دارم باید خواستش و براورده کنم
منم هولش دادم عقب گفتم برو جون مامانت کنار بهم دست نزن حالم داره ازت بهم میخوره
من میگرن عصبی دارم وقتی میگیره حالم بد میشه دست چپم بی حس میشه کل بدنم میلرزه
بعد این حالمو دیده خودش میدونه چقد اذیت میشم
ولی بهم میخندید مسخره میکرد تا دم دمای صبح رفتم نشستم تو تراس گریه کردم
بعد صبحی اون با من قهر بود
منم تصمیم گرفتم ناهار درست نکنم هیچ کاری دیگه نکنم تا بفهمه چقد کاراش اشتباهه