2777
2789

سلام من ۱۸ سالمه باردارم دو ساله ازدواج کردم 

شوهرم سی سالشه کلا از اول رفیقباز بود بیشتر از اینکه با من باشه با رفیقلش بود از اولم هروقت بهم نیاز داشت سمتم میومد وگرنه همه مسافرتاشو تنهایی میرفت همه گردشاش تفریحاش 

بعد منو حتی نمیزاره تا یه خرید برم زندونیم میکمه تو خونه 

این صبر که من میکنم ...افشردن جان است..💚

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

الان توام سن رفيق بازي هستي دقيقا

تیکر لحظه تحویل سال🌸امیدوارم سال جدید فضول ها🐶دخالت کن ها 🦊نامردا 🐸دزدا 🦇خیانت کارها🪱 پرادعا ها 🪰 نسلشون بپوکه بگو ایشالا

دیشب بهش گفتم منو ببر بیردن یکم بچرخون دلم پوسید تو خونه گفت باشه بعد من اماده شدم رفتم پایین ک بریم مادرشوهرم و خواهر شوهرم و شوهرش تو حیاط بودن )طبقه بالای مادرشوهرم زندگی میکنیم ) 

بعد رفتم سمت ماشین دیدم درش قفله گفتم باز کن دیگه گفت برو بالا نمیریم 

بعد گفتم مگه مسخرتم 

گفت برو بالا گفتم بعدم خندیدن با خواهرش

این صبر که من میکنم ...افشردن جان است..💚

سلام

شما مشکل از خودت بوده که بدون اینکه از شوهرت شناخت کافی پیدا کنی باهاش ازدواج کردی

بعدش هم تفاوت سنی زیادی دارید مشخص که با هم تفاهم نداشته باشید و همدیگه رو درک نکنید.

با اون مرد کاری نداشتم ولی مستقیم میرفتم پیش پدر مادرم میپرسیدم چرا تو بچگی شوهرم دادن 😑😑😑

تو یادت نیست ولی من خوب به یاد دارمبرای داشتنت  دلی  را به دریا زدمکه از آب می ترسید

بعدش امدم بالا دوباره بعد چند دقیقه امد گفتم مگه من مسخرتم چرا اینجوری میکنی خدا ازت نگذره 

بعد هی مسخرم میکرد میگفت اووو حالا فشارت نیوفته انقد به خودت فشار نیار 

گریم گرفته بود میگفت نفس کم نیاری 

بعد رفتم خوابیدم تا دعوامون بالا نگیره 

دیدم سوییچش و برداشت رفت تا ساعت یک نیومد 


این صبر که من میکنم ...افشردن جان است..💚
صبر کنید دارم همه چیو میگم  میگم چرا باردار شدم

این جور مردا باید حسابی ادب بشن ببین نقطه ضعفش چیه از همون استفاده کن و اینکه باید حسابی بهش بی توجهی کنی اصلا برات مهم نباشه کی میره کجا میره با کی میره

بعدش ساعت یک امد ..امد بغلم کرد که کار خودش راه بیوفته اصلا براش مهم نیست باردارم یا مثلا درد دارم باید خواستش و براورده کنم 

منم هولش دادم عقب گفتم برو جون مامانت کنار بهم دست نزن حالم داره ازت بهم میخوره 

من میگرن عصبی دارم وقتی میگیره حالم بد میشه دست چپم بی حس میشه کل بدنم میلرزه 

بعد این حالمو دیده خودش میدونه چقد اذیت میشم 

ولی بهم میخندید مسخره میکرد تا دم دمای صبح رفتم نشستم تو تراس گریه کردم 

بعد صبحی اون با من قهر بود 

منم تصمیم گرفتم ناهار درست نکنم هیچ کاری دیگه نکنم تا بفهمه چقد کاراش اشتباهه

این صبر که من میکنم ...افشردن جان است..💚

در مورد ازدواجمم باید بگم من بچه طلاق بودم پیش مادربزرگم زندگی میکردم وضعمون خیلی بد بود و منم احمق تا این امد خواستگاری فهمیدم اوضاع مالیش خوبه خریت کردم  و قبول کردم 

ولی دیگه فهمیده بودم این زندگی بدردم نمیخوره و جلوگیری میکردم تا چند وقت پیش مادرش انداخت تو سرش که بچه بیارید 

بعدم منو ک نمیزاشت برم بیرون از خونه که قرص بگیرم خودشم دیگه برام نمیگرفت تا ب خودم بیام باردار شدم اوایلم خیلی کارا کردم ک سقط بشه دمنوش اسفند دمنوش زعفران کلی کار کردم 


الان دارم اینارو با گریه میگم صدباز تا حالا دست ب خودکشی زدم از دست کاراش تا قبل بارداریمم دست بزنم داشت تکون میخورم میزددمنو

این صبر که من میکنم ...افشردن جان است..💚
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792