سیمین بخاطر فرق گذاشتن های پدرش از بچگی نسبت به خواهرش و احمد حساس شده عزیزم
پوریا هم میخواست بره خارج درس بخونه مادرش هم فضول زندگیش بود یکبار رفت سیمین نرفت بینشون دعوا افتاد باز برگشت و اومد دنبالش باز سیمین گفت بچه ها هم حتما باید بیان اونم گفت من نمبتونم اونجا مواظب بچه ها باشم و بتونیم فراهم کنیم شرایطشونو
خلاصه هرچی سعی کرد سیمین راضی کنه نشد اونم دیگه رفت