حالا که اون شده یه تن پوش برای منی که یه روحم، یه روح زیاده خواه و آزاد...
میدونم ما باهم متفاوت داریم ،
من سبک و اون سنگین،
من فرمانده ام و اون فرمانبر،
من از جنس نورم و اون از جنس خاک،
اما اون فقط برای من آمده و تا توی این دنیا همراه و همیار من باشه با اینکه بیشتر وقت ها تاوان اشتباه های منو پس میده.!
بعضی وقتا من با اختیاری که دارم خودم رو هم به خیلی از کارهای اشتباه میکشونم.
خودم تقصیری نداره آخه همه ی مسئولیت فکر کردن و تصمیم گیری ها با منه ،
اون فقط منو همراهی میکنه.!
من خیلی خودم را دوست دارم ،
اون همیشه به خاطر من تنبیه شده اما با راضی بودن من راضی بوده،
اینو میدونم بلخره هم یه روزی از دستم راحت میشه ،
روزی که من و اون باید برای همیشه از هم جدا شیم ...
به اون روز میگن روز مرگ...