ی وقت نشد برم خونش چشمم گریون نشه. من بنا ب دلایلی و فرار از خانواده شوهر اومدم شهر غریب. غربت ب جون خریدم. حالا مجبورم میرم شهرمون2. 3 روزی بمونم خونه مامانم. خداشاهده اینسری اصلا دلم نبود بیام بسکه بچه هام داغونم کردن.. شوهرمم میگفت مخام برم خونه بابام نمیای خودم برم. چرا نمیای. همش نشسته ماتم این کار و اون کار گرفته. من ب بار جدا شدم تام حرف میزنم اونا میزنه ت سرم یا میگه اصلا پاشو برو خونت.
دلم خیلی خونه خسته شدم. دلم مرگ میخاد. ت خونه بابام جایی ندارم. خانواده شوهرمم باهاشون خوب نیستم ک چند روز بمونم فوق ی شب بمونم. چشم دیدنم اصلا ندارن. فکر میکنن پسرشو ازشون گرفتم یکی نیست بگه بیا تحفه خودتون مال خودت.
از بس مامانم اعصابم خرد کرد بچمو زدم
شوهرمم برگشت بچه هام نیومدن ک برگردیم. کاش میشد الان پیام بدم بیا فردا دنبالم😭😭