از خانوادم و دوستام ۱۰۰۰ کیلومتر دورم. همسرم اهل تفریح نیست، یا حداقل در نوع تفریحاتمون تفاهم نداریم. امروز بعد از کلی اصرار بزور رفتیم بیرون، پیاده روی تو هوای شرجی، شام خوردیم برگشتیم. سرجمع یک ساعت و نیم طول کشید.۶ اما حالم بهتر نشد. خیلی وقته هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. دلم چیزایی که قبلا میخواستم، دیگه نمیخواد، بهانه گیر شدم، از آخرین رابطه زناشوییم یک ماه میگذره، و فقط و فقط بخاطر چاقیه،، اول فکر میکردم بعضی اخلاقای شوهرم تو مخمه، یا دوری از خانوادم اذیتم میکنه، اما بیشتر که فکر کردم دیدم فقط خیلی ناراحتم از خودم، خسته از چاقی، توی رستوران کنار صندلی من یه آیینه قدی بود، فقط یه نگاه به خودم تو آیینه و اضافه وزن هورمونی لعنتیم کافی بود که شب بدی داشته باشم. چاقی باعث افسردگی میشه، یه سرچ ریز تو گوگل بهم فهموند تمام علائم افسردگی ( غیر از فکر و اقدام به خودکشی ) رو دارم.
