منم چن سال پیش یه عشقی داشتم که خانوادش مخالف ازدواجش بودن اومدن خاستگاری اما بهانه آوردن.یادمه اومد با پدرم حرف زد اینا که تنهایی بیام و...خیلی بهم اصرار کرد بیا فرار کنیم من نکردم با یکی دیگه ازدواج کردم یادمه یه بار وقتی جهیزیه میخریدم منو دید پیام داد که اگه تورو خدا دروغ میگی بهم بگو لا احساس من بازی نکن گفتم نه من ازدواج کردم.بعد دو نیم سال کارم به دادگاه کشید و طلاق .اون هنوز ازدواج نکرده بود گقت بعد بعد رفتنت خیلی افسرده شدم دو سال بیمار بودم و...بعدش گفت تو منو یه بار ول کردی و رفتی منم دیگه نمیخوامت.دیگه رفت و یه بارم پیام دادم گفت ازدواج کردم.دیگه فراموشش کردم.پسره خیلی صادقی بود و خیلی خوش قیافه.اصلا هم پولدار نبود .الان فکرشو میکنم میگم کاش انموقع فرار کرده بودم