نگرانش بودم،۴ساعت تمام ازش بیخبر بودم خودمو به خونه قدیمیشون رسوندم و فقط راهی که بلد بودم و رفتم...
از اون نردبون قدیمی که هرآن میترسیدم چوب هاش بشکنه و بیوفتم به سختی بالا رفتم...
به زیر پاهام نگاه نکردم چون میدونستم هرآن ممکنه صرف نظر کنم و برگردم فقط روبه بالا حرکت کردم
پام لق زد و تو یه آن دنیا دور سرم چرخید اما گرمی دستایی رو حس کردم که مانع از افتادنم شده بود...
به ناجیِ مهربونم نگاه کردم ...
اما اون نه ...!
خشک و سرد باز رفت سراغ اون کبوترا ،کبوترای جلد!
داشت بهشون به قول خودش:مایحتاج میداد!
نشستم نزدکش رو یه تخته چوبی که حالت صندلی بود
فقط زل زدم به نیمرخش ،نیم رخی که نشون میداد بی تفاوته اما درونش کلی حس و توجه ریخته بود!
صداش اومد تو گوشم و کل بدنم شد گوش و فقط حرفاشو میشنید ...
_این کبوتراجلدن هوم؟میرن اما برمیگردن...
مطمئنم،اطمینان دارم که اگه رفتن برمیگردن!
میدونی ...برمیگردن..!
من که سریع موضوع رو فهمیدم دستامو دور دستاش پیچیدم و گفتم :منم هرجا برم برمیگردم قول میدم...
ببین منو ...برمیگردم ...!
من کبوترِ جلدِتواَم ...!
نگاهش گرم شدو گفت:
تو کبوتر جلد قلب منی...!