بچه ها کنی از سفرمون بگم
بچه ها قرار بود دو روز بریم بانه با مامانم ایناکه نشد
خانواده شوهرم گفتم نمیرید بانه ،گقتیم نه میریم ارسباران که گفتن ما هم میاییم صبح ۸ اماده حرکت باشبد ،جاریم اینا و ملدرشوعر اینا و ما ,من نمیدونستم جاریم اینا قراره بیان صبح تو حاده دیدم،۷پیمانه برنج خیس کرده بودم و ۶صبح ابکش کردم
بچه ها خیلی زشته ادم جایی گردش میره خودشو ببره ،مادرشوعرمو و جاریم حز فلاسک چیزی نیاورده بودن صبحم من زنگ زدم گفتم من برنج ابکش کردم خورشت چیکار کنم که مادرشوعرم ول کن برنجتم نیار بیرون میخوریم ولی منم گفتم با این گرونی بیرون نمیشه چیزی خورد و من اوردم برنجمو و ظرفای پیکنیک ،مادرشوعرم فقط برای صبحانه تخم مرغ ابپز و پنیر اورده بود ،خلاصه جنگل ها که رسیدیم رستوران جایی نبود یمی دوتا بود اونم چون سر گردنه بود نه میشد نگه داشت نه شبیه رستوران بود ،حامدم رفت از یک سوپر مارکت تو یک روستا نزدیک کلیبر لوبیا و تن ماهی خزید و خیار شور و نوشابه اینا ،من و جاریمو و مادرشوعرمم کنار جاده پیاده بودیم که حامد گفت خودتونو فقط اوردید باز تو غیرت داشتی برنج پختی ،تابه اینا نیوردید گوجه و تخم مرغ خریدیم تو چی املت بپزیم الان ساعت ۳ظهره و فلان اگه اورده بودید همین جنگل میشستیم استراحت میکردیم بیرون رفتنم بلد نیستید کلی حرف گفت البته به من نگاه می کرد میکفت ولی مخاطبش مامانشو و جاریم بود اونا هم بهشون برخورد رفتن ماشینشون ،خدایی بچه ها من از دیشب تو فریزرم تو ظرف های بزرگ یخ گذاشته بودم تو یخدانمون بریزیم نوشابه و اب بزاریم توش خنک بمونن ،یک گاز برده بودم حصیر و بالش و پتو و غذا ،اما اینا اصلا هیچی نیاورده بودن،حتی جاریم دوتا بشقاب برای خودشون نیورده بود ،باز مادرشوعرم دوتا چیز اورده بود این کلا خودشو اورده بود دو قورت و نیمش باقی بود ،که گفتم اسکال ندارع بذنجو میریزیم ظرف ها بعذ کنسروها رو توش گرم میکنیم میخوریم بحث نکن،بچه ها واقعا زسته دست خالی جایی رفت