افکار منفی میاد سراغم و یاد اذیتای بقیه میوفتم
یا یاد ظلم و تیکه و کنایه های بقیه در حقم میوفتم خوابم نمیبره و تپش قلب میگیرم
۲۵ سالمه
و از ۲۰ سالگی خودم رو وارد دنیای تاهل و خاله زنک بازی های خانواده شوهر کردم.
آدم خبرچینی نبودم اما ازشون خبرچینی یادگرفتم
یاد گرفتم دو بهم زنی کنم
و یاد گرفتم پشت سر بقیه حرف بزنم
به مدت پنج سال ینی بهترین سالهای زندگیم با این شخصیت منفورِ خودم زندگی کردم و حالا دوباره بعد از پنج سال چشمم باز شده و متوجه اشتباهاتم شدم.
تو این سن هزار تومن پس انداز ندارم
و در حالی که تماااام انرژی و وقتم صرف همسرم میشه
احساس میکنم ادم قدرشناسی نیست
از اول هم همینطور بود اما چونکه من رو شهوت و عشق و هیجان دوران جوانی احاطه کرده بود متوجه نشدم.
شاید از نظر تو که داری این مطلبو میخونی فکر کنم چه ارزوی کوچکی
اما ارزوی من این بود که روزی زندگی دانشجویی و خوابگاهی داشته باشم. اما به خاطر ازدواج از هدفم دست کشیدم و شدم هیچ کاااره
شب ها خواب دوران مجردی و دوستانم و دورهمی هایم را میبینم و از استرس اینکه همسرم دوباره بهم خیانت کنه خوابم نمیبره
برای خیانت دیدن در سن ۲۱ سالگی کوچیک بودم
خیییییللللی کوچیک خیلی خیلی
دلم برای خودم میسوزه و دوست دارم این دختر خوب را محکم بغل کنم و براش یه دل سییررررر گریه کنم.
ارزش من بیش ازین ها بود اما افسوس که نه ارزش خودم رو میدونستم و نه اعتماد به نفس داشتم
بمیرم برای خودم
چقدددر این خودم تنهاست
اگه تا اینجا خوندی لایکم کن بدونم ادم با حوصله ای هسی.
تاپیک قفله چون فقط میخوام گوشه ای از حالات درونی ام رو به اشتراک بگذارم. مهم تعداد بازدید و کامنت نیست