دلم گرفته اهل تاپیک زدن نیستم ولی امشب دلم گرفته بود دوست داشتم درد دل کنم من تهران زندگی میکنم خانواده خودم وهمسرم شهرستان از۲۳ من و بچه هام اومدیم شهرمون
همسرم ۲۹ اومد بگذریم از هزینه های سنگین زندگی خانواده ام عاشق من و بچه هامن بابام همیشه میگه بیایین بمونید تا من زنده ام ولی خوب من روم نمیشه اخه یه بازنشسته چقد مگه داره بخواد این همه مهمون داری کنه همسرم مادرش جداشده و زن بابا داره اصلن به رو خودشون نمیارن که مارو دعوت کنن من روز عید رفتم خونه پدرشوهرم یه ناهر و شام بعد زنش گفت من میخوام برم دیدن خانوادم (خانواده زن بابا یه شهر کوچیک اطراف شهرمون هست نیم ساعت فاصله اس )فرداش رفتن تا جمعه ،که برگشتن پدرشوهرم زنگ زد شما نمیاین و از حرفا ....بعد امشب به همسرم گفتم بریم خونه بابات تا اخر هفته که میریم تهران زنگ زد که خانواده زنم مهمونم بعدا بیاد
منم ناراحت شدم گفتم همش گلایه میکنم میریم خونشون میگن میخوایم بریم عید دیدنی بعد یجور حرف میزنن که طلبکاریم عیب نداره حالا فردا بیا جوجه بخریم بریم با خانواده ام بیرون چون خجالت میکشم گفتم فردا میخوایم بریم خونه پدرشوهرم شوهر پر رو پرو که نمیگیرم به من چه من مهمونم خیلی ناراحتم خودش تک فرزنده نمیره مزاحم پدرش بشه یجورم رفتارم میکنه خانواده ام بی منت کردن از نظر مالی هم وضع ما خیلی خوبه اینجور نیست که یه مرغ فشار بیاره سر همسرم