سلام بچها عیدتون مبارک....
امشب رفتیم پیش خانواده نامزدم پسر خاله نامزدم اونجا بود با نامزدش کنار هم نشسته بودن همش داشتن باهم آروم حرف میردن و میخندیدن نگای هم میکردن و جفت هم طوری ک بازوهاشون به هم چسبیده بود نشسته بودن
از اولی ک من اینارو دیدم از غصه دارم میترکم همش با خودم میگم گناه من چی بود ؟چرا من ؟چرا جوونیم باید هی تلنگر ببینم و هی غصه بخورم نتونم با آرامش یجا برم
متاسفانه ازدواج من به خواست خودم نبود بریدن و دوختن و تنم کردن اون موقع ک من نامزدم کردم سنم زیاد نبود نامزدم خیلی خوب و خوش اخلاق ولی چون عاشقش نیستم رو هر رفتاریش حساسم و واکنش نشون میدم حتی موقع برگشت هم باهاش ی بحث کوچیک کردم
نگید جداشو ک به ولله نمیشه خودم اولش ب همین فکر میکردم ولی وقتی دیدم ن چیزی ن پشتوانه ای واسه تصمیم از فکرش افتادم
الانم اشک تو چشمام جمع شده اگر کسی خونه نبود بلند بلند گریه میکردم
جوونیم بخاطر این فکرا تباه شد
دلم شکسته بدم شکسته از زندگی