ساعت ۴ونیم بعد از ظهر بود به نیت خرید خردکن و ترازو باهمسرم از خونه خارج شدیم
رفتیم خرید کردم ترازو نداشت بجاش یه اتومو دیدم به همسرم گفتم میخری برام؟گرون ترینشو برام خرید اصلا فکرشم نمیکردم بگیره.
از اونور رفتیم هایلند یه ادکلنم برام خرید .
از اونور رفتیم هفته تیر سه تا مانتو برام خرید که جمعش شد ۶ ونیم
خیلی خوشحال بودم رو ابرا بودم فقط بهش میگفتم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم خیلی زحمت کشیدی.
اما...
فکرشم نمیکردم بیام خونه و با خونه ی ترکیده و بمب خورده و دزد زده مواجه بشم...
ک ببینم سرویس طلامو بردن و جای خالیش وسط راهرو بین یه عالمه لباس داره بهم نیشخند میزنه...