من اینطوری حس میکنم چون هر اتفاق سختی ک الان برام میوفته منو یاد بچگیم میندازه مثلا امشب شوهرم سرهیچی باهام حرف نزد رفت خوابید رفتم بغلش کردم اصلا محل نداد دقیقا یاد اون شبایی افتادم که بچه بودم میرفتم مادرمو بغل کنم ولی بهم محل نمیداد میگفت برو پیش خواهرات بخواب از صب تا الان مشغول کارم الانم حوصله بچه داری ندارم (چون من بچه اخر بودم و ناخواسته وقتی من دنیا اومدم ابجیام بزرگ بودن) یهو قلبم گرفت زدم زیر گریه نمیدونم چرا ولی بنظرم همه این دل تنگیا ریشه در گذشته داره خوشبحال کسایی که روحیه قوی دارن
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
منم صد درصد موافقم کلا اون ده سال اول کلید راهگشای زندگیه اگه خوب بگذره تو یه زندگی آروم و با پدر و مادری که بهت توجه دارن واقعا عزت نفس بچه بالا میره خودش رو دوست داره و میتونه خیلی موفق و شاد باشه البته استثنای خیلی کمی هم وجود داره
متاسفانه خیلی از ماها تو محیط روانی و عاطفی ناسالم بزرگ شدیم که همیشه سایه اش تو زندگیمون میمونه ولی باید رو خودمون کار کنیم چون راحتترین کار اینه که بگیم خب دیگه چون تو بچگی مشکل داشتم پس اینم نتیجشه چون اینطوری بقیه راهم از دست میدیم
من توی بچگیم مامان و بابام خیلی دعوا میکردن و همشو یادمه . خیلی خاطرات بدی بود . الان توی زندگی خود ...
وای تو دقیقا منی منم چون همیشه پدرم ساکت و مظلوم بود مادرم سرش غر میزد الان خودم دقیقا مثل پدرم بار اومدم چون نمیخام بازم اون دعواها اغاز بشه واقعا مغزم روحم خستس