ن بابا تو خوبی برو شکر کن...
من نمیتونستم فکمو تکون بدم فک کنم رگ ب رگ شده بود همچین تق صدا میداد جونم بالا میومد مجبور بودم با کاغذ خودکار بنویسن حرفامو...
اب دهن و خون از لبام میریخت قادر نبودم جمع کنم هی با دستمال پاک میکردم مینداختم اشغالی...
الان یکی دارم باید جراحی بشه از ترس نمیرم