چه عذاب وجدانی؟
باهاش صحبت کردم گفتم بیماری جدید اومده خطرناکتره
دخترم نریم بهتره،بهش گفتم میرم مهد تمام کتابا و خمیر بازی ووسایلتو میگیرم خودم میشم مربی برات،کلی خوشحال شد.
رفتیم مهد اونجا بهش گفتم اگه دوس داری بازم مهدو ادامه بده،به هیچ عنوان قبول نکرد