به نام خدا
سال۱۳۴۰ هجری شمسی
۳ سالیست در روستایمان من لقب غوره گرفته ام آخر در روستای ما رسم بر این است که دختر را ده سالگی شوهر دهند و من ۱۳ ساله از نظر آن ها مانند زنی ۴۰ ساله در زمانه جدید هستم آقام و ننم از من نا امید شده بودند ولی در خاندان ما رسم بر این بود که بچه اول اول باید ازدواج کند چه دختر و چه پسر
حالا از آن روز بگویم که لبخند نامحسوس را روی لبهای ننه و آقام دیدم
وقتی آقا جانم از بازار آمد با صدای شادمانش همه را فراخواند و پس از اینکه چایش را خورد گفت:حاج خانم جارو خاک انداز بیار برا حانیه خواستگار اومده!
البته برای من هم فرقی نمیکرد زیرا علارغم میلم پس از پنج سالی که به مکتب رفتم آقام به من گفت که درس به درد زن ها نمیخورد زن اگر درس بخواند افسارش گسیخته میشود
زن برای شوهر است و باید بچه داری و شوهر داری بیاموزد
انشب وقتی چایی ها را به میهمانان تعارف میکردم یک لحظه چشمم به چشمان آقا حامد خورد او مردی ۲3 ساله بود و دقیقا ده سال با من اختلاف سنی داشت پس از مراسم با گریه از ننه زهرام خواستم که مانع این وصلت شود ولی او تنها دست هایم را فشرد و گفت در این مورد زنها حق انتخاب ندارند و آقات باید او را بپذیرد