از بچگی خیلی زجر کشیدم چه شبایی که گرسنه خوابیدم
چه کم محبتی ها که ندیدم چه کتک ها که خوردم
چه تنهایی هایی کشیدم تا ۱۴ سالم شد
مامانم خواست عروسم کنه یک کچل که ۱۲ سال ازمن بزرگتر بود انتخاب کرد خداروشکر تو بحث عقد کردنم مشکل پیش اومد خوشحال بودم تا اینکه عاشق شدم ۱۵ سالم بود دیونه بی قرار نمیدوستم اونم عاشقمه اومد خاستگاریم بابام مخالفت داشت اما حل شد عقد کردیم دوماه بعد عقدم مجلس عقد کنون گرفتیم مامانم بخاطر شاباش با شوهرم دعوا کردم اشک شو در اورد غرورشو گذاشت زیر پاش منو تنها نذاشت انگاری فرشته بود انقدر مهربون بود بعد یکماه مامانم منو از خونه بیرون کرد شوهرم منو برد خونشون یکماه از خجالت اب شدم تا اینکه سر بار مادرشوهر نباشم به زور رفتم خونمون قول قرار عروسی گذاشتن ۷ ماه مونده بود به عروسی من هیچی جهاز نداشتم شوهرم همه لوازماشو خوب عالی خرید من غصه میخوردم تا اینکه خیلی کم برام جهاز خرید روز جهازم رسید کل لوازمام یک پیکان وانت بود خجالت میکشیدم کارت عروسی پخش میکردن مامانم به تک تک فامیلا سپرد بود کادو هیچی ندن بهم تو اریشگاه با بغض نشسته بودم چقدر خوشگل بودم کاش دلم شاد بود دور شوهرم پر بود از فامیلاشون من تک تنها باید دنبال مامانم میگشتن که بیاد برقصه فردا عروسیم بود که دعوا راه افتاد من تنها تر از قبل شدم نه مامانی نه بابایی نه خواهر نه برادر ۳ سال نیم گذشت غصه اینکه هیچ وقت کنارم نیستن نگذشت بعد یکسال نیم حامله شدم ۶ هفته بچم سقط شد تنها بی کس درد کشیدم گفتم خدایا شکرت با همه چی امتحان کردی منو با گرفتن بچه امتحان نمیکردی ۴ ماه گذشته هنوز حامله نشدم گناه من چیه خدا😭😭😭