مامانش تو فضای بدی بزرگ شده بود..معتاد شد..
داییم طلاقشو داد اما همیشه مواظبش بود که خانوادش خرابترش نکنن.
دختر داییم از بچگی پیش مادر بزرگم زندگی میکنه..
خیلی بیچارگی کشید و داره میکشه
خیلیییی زیاد الان ۱۸ سالشه.
از بچگی حسرت خیلی چیزا رو داشت
هر وقت به من میرسه از دردوو غماش میترکه
یبار انقدر تو بغلم گریه کرد یه خوابش برد.
بهم میگه من حسرت اینو دارم وقتی از خواب بیدار میشم مامانم برام صبحانه چیده باشه.وقتی درس دارم بیاد روحیه بده بهم.
دوساله که با داییم تنها زندگی میکنن.اما غذا رو معمولا مادرم بهشون میده.خودش با درساش باید کارای خونشونو کنه...
خیلی بدبخته خیلی
دلم براش اتیش میگیره همیشه.اما نمیدونم چطور میتونم کمکش کنم