من دیشب رفته بودم خونه خواهرم بعد از شام که ه خواستم برگردم خواهرزادم خیلی گریه کرد و داد میزد شوهر خواهرم و خواهرم گفتن امشب بمون خلاصه موندم و امروز صبح خواستم برگردم خونه خواهرم گفت من امروز می خوام برم خونه مادرشوهرم مسیرش حدوداً یک ساعت و نیمه بعد چون تو ماشین واینمیسته و اذیت میکنه گفت تو ببر خونه مامان ما شب میایم اونجا خلاصه اومدم خونه خواستم برم هیئت داشتم میرفتم خواهرزادم جیغ و داد نمیذاشت من برم میگفت منم با خودت ببر بعد مامانم گفت اینو با خودت ببر من نمیتونم سرگرمش کنم اذیتم میکنه خلاصه بردمش خواستم بغلش کنم جیغ میزد میگفت منو بزار زمین بعد به همه جاهای عمومی نرده در و دیوار دست میزد بعد هی می زد به ماسکش منم گفتم زودتر برم خونه بهتره اومدیم خونه نه بعد داشتم میرفتم مانتو و لباس مو عوض کنم یهو دیدم خواهر زادم داره انگور میخوره با دست نشسته دستش میکنه تو دهنش هول کردم ترسیدم گفتم اگه خدایی نکرده مریض بشه من چه خاکی تو سرم بریزم رفتم زدم به دستش بد سری بردم تا دستاشو بشورم همش گریه میکرد داد میزد اصلا آروم نمی گرفت بغل مامانم نمیومد دیگ کم کم تو بغلم خوابش برد الان انقد مظلوم خوابیده جیگرم داره آتیش میگیره یه موقع ازم زده نشه ازم بدش نیاد خودمم خیلی وابستشم چیکا کنم حالا جیگرم خون شد 😭😭😭😭😭😭