دیروز اومدیمخونه مامانم اینا شبم موندیم قرار بودامروز صبح بریم خونه که زنگ زدن گفتن خونه داییم اینا آتیش گرفته خودش و بچه هاش بدجوری سوختن حال مامانم خیلییی بد شد منم حالم بد بود فقط یه کلمه گفتم امروزو بمونم حالمون خوب نیس پیش هم باشیمبهتره شب از سر کار بیا بریم خونه
سره این حرفم واقعا زندگیمون به هم ریخت آخه تو رو خدا ارزششو داش😢😢😢 خودشم با این وضعم که حاملم مگه چه گناهی کردم کاش زبونم لال میشد