غمی در دل دارم که هیشکی حتی خدا هم نمیتواند برایم حل کند
بغضهایی که وقت و بیوقت گلویم رو مانند یک سنگ میفشارد را به هیچ کس نمیتوانم بگویم حتی خدا
اشکهایی که فقط باید در خلوت بریزم را نمیتوانم به کسی نشان دهم چون متهم به ادمی بی عرضه میشوم
عقدههایی که در دلم جوانه زده و به گیاه تبدیل شده که هیجا نمیتوانم خالی کنم و مثل یک گیاه هرز دارد نفسم را بند میاورد را نمیتوانم به زبان بیاورم حتی برای خدا
نمیدانم چرا زندگی فقط برای من یک ریسک پرخطر هست که لحظه لحظههایش دارد من را مثل یک خره میخورده
حالم بد است هیچکس نمیتواتد مرا ارام کند حتی خدا
هیچ کس مرا دوست ندارد حتی خدا
از اول بدو تولدم ناخواسته بودم تا به الان که حرفی را بر زبان بیاورم متهم به بی درکی و کم لطفی است
خستهام خسته از خودم که هیچکس طالب من نیست حتی خدا
خدایی که مرا به وجود اورد و حکم به زندگیام۳ داد هم حتی من را نمیخواهد و با من مثل یک دوست همراه نمیشود
در تمام دنیا وصف از مادر زیاد هست و کلمه کم میاورد ولی برای من مادرم هم تهی میشود تا دردم رو درمان کند
تنها چیزی که مرا ارام میکند مرگی است تا بتوانم از این زندگی نکبط بار راحت شوم
تا خودم را به ارامش دعوت کنم تا بغضهای بی وقفه هر روز تمام شوند تا عقدههایم با خودم به خاک بروند
تا ارام شوم ارام
هیچوقت در زندگیام ارامش را نچیدهام چون ارامش با من یار نبور
زندگیام را باید بر اساسی قرار بدهم که هیچکس را نداشته باشم حتی خدا
خدا اگر میخواست به من لطف کند تحقیرهایی که از همخونهایم را میشنیدم کمکم میکرد نه با انها یار میشد برای خرد شدن دوباره من
من محکوم هستم به تنهایی به حقیری به کوچک بودن به کم بودن و به مرگ
زندگی چند صباحم به من اموخت تا تنهایی مسیرم را طی کنم حتی بدون خدا
چون من تنها بنده خدا بودم که طبیعت و جهان و کائنات حکم به تنهایی ابدی من دادند
و من تنها کسی باید باشم تا بتوانم خودم را با شرایط جدید وقف بدهم
کاشکی میشد دادگاهی برپا میشد و من از خدا شکایت میکردم تا من حقیر و کوچک را با شرایط جدیدی که اولینبار حکمفرماست تنها نگذارد
خدا هم عدالتش برای من ناپدید شد
گر حالی که من دارم دشمن هم نیازموده
پس باید بجنگم من با حال خوش غمدار
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤