چند روز پیش داییم اینا اومده بودن خونمون بعد زنداییم اومد تو اتاقم و رفت سر میز آرایشم یکی یکی وسایل رو بر می داشت و امتحان میکرد 😐 هر چی هم میخواستم با نگاهم بفهمونم که بَدم میاد بیشتر به کارش ادامه میداد دست آخرم اون رژی رو که خودم خیلی دوسش داشتم انداخت تو کیفش 😑😐 بعد بهش گفتم زندایی این رژ رو بر ندار گفت حالا مگه چی شده بعد یه چشم غره ای رفت و از اتاق زد بیرون 😑😕