من نصف شب بیدار شدم دیدم پسر یکی از فامیلامون بالا سرمه و موند نگام کرد گفت خابم نمیبره، چقد تو خوشگلی
بعدش گفتمش برو بخاب نمون اینجا بعد رفت
و بعد که میخاستم به مامانش بگم همه بهم گفتن باید ساکت بمونی واسه خودت بد میشه ولی من گفتم به مامانش، مامانش هیچکاری نکرد، فقط از این ترسید که پسرش نکنه منو بخاد و من عروسش شم