دیشب خواب میدیدم ک تو یه خونه ای هستیم ک توش یه بچه گربه هست با این ک خیلی با نمکه ولی گاهی قیافش وحشتناک میشد و منو میترسوند مثلا وقتی ک تو ایینه نگاه میکردم، توی خابم سرمو پوشونده بودم ک چشمم ب گربه هه نیفته ک یه اقای خیلی خوش قیافه و خوشتیپ اومد و شروع کرد باهام حرف زدن حرف زدنمون ب صورت صوت و لب زدن نبود انگار تو ذهن همدیگه بودیم، تا وقتی ک اون بود خبری از گربه و ترسیدن من نبود تا لحظه ی اخر خابم باهام حرف زد تا ک بیدار شدم