بس است ....
دیگر ادای کوه را دراوردن بس است
خسته ام خسته
از دراوردن ادای کوه ها ی استوار بیابان خسته ام ،
دلم میخواهد فرو بریزم ، دلم میخواهد کودک تپه ای باشم در دامان کوه ها که با بارش بارانی خاک وجود خاکی ام را به زلالی اب میسپارد تا جوی گل الودی شوم جاری بر باغ دلم، ازادانه جوش و خروش کنم
تکه سنگی راهم را سلب نکند، تشنگی درختی راهم را کج نکند، دلم میخواد بروم بروم تا انجایی که رهایی بیداد میکند از تنهایی،
دلم تنهایی خودم را میخواد خود خود خودم، دلم دنیای پر از هیچکس را میخواهد...
دنیایی که فقط برای خودم باشد...
خسته ام از خسته شدن برای دیگران....
باران من ببار تا فرو برزیم،مراهم با خودت ببر...