طرف پدری بود.من فامیل پدریمو زیاد خوب نمی شناسم.رفت و آمد نداریم.حالا چی بشه عروسی ببینیمشون.اخرای عروسی بود که جلوی در تالار بودیم بابام باعموهام بود.عموهامو خیلی وقت بود که ندیده بودم رفتم باهاشون احوال پرسی کردم.جلوی جمع زن عموم که کلا ۵ بار توعمرم دیدمش گفت ایشالا پنج شنبه این هفته میایم واسه عمر خیر.مامانم همینجوری مات زده بود.بابام گفت عمر خیر!!!زن عموم گفت آره قراره دخترتون واسه مهدی خواستگاری کنیم.خیلی خجالت زده شدم.بابام هیچی نگفت.پسرعموم یکی دوبار دیده بودمش.به چشم برادری خیلی خوبه.ولی قبلا نامزد داشته.خودم از فامیل پدریم خوشم نمیاد.بابامم اصرار داره که باهاشون وصلت کنیم.مامانم راضی نیس.داداشام هم که میگن وضع مالیش عالیه،خوشگل و خوشتیپ دیگ چیمیخوای.ولی من ازخانواده خوشم نمیاد.خواهراش که میشن دختر عموهام توعروسی خودشونو خیلی گرفته بودن واسه منم اخم کرده بودن حتی زن عموم.ولی حالا ازم خواستگاری کردی!!!چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟