اول خودم میگم یه بار رفتیم مسافرت شب بروجن موندیم پیش یه مسجد که دور و برش مغازه بود با اقوام رفتیم دور بزنیم داشتن رو عسل قیمت وبحث میکردن با مغازه دار منم چون از صنایع دستی خوشم میاد غرق بودم مغازه های اطرافو نگاه میکردم یهو یه قاشق بهم دادن گفتن بیا مزه کن مزه کردم گفتم اه چرا این عسلش ترشه یهو همه و مغازه دار پوکیدن از خنده نگو رب انار داده بودن بهم🤐