من عشقم خیلی مغروره و تو خودش میریزه ولی احساسیه خیلی.یبار من سنی نداشتم اوایل اشناییمون بود بهش گفتم سرطان دارم و کلی رویاپردازی کردم خاک تو سرنفهمم.بعد یادمه نشست تو خیابون هی میزد تو سرش و گریه میکردا جوری ک ی پسری اومد با گریه هاش گریه میکرد .ولی بعد فهمید دروغ بوده خیلی دلش شکست گفت من خیلی نذر و دعاکردم واست اشک ریختم چرا بازیم دادی.یبارم وقتی مامانم بهش گفته بود نفس رو(ینی من)سردش کن ازخودت و باباش مخالفه و شما نمیشه بهم برسید ایقدر گریه کرد وقتی فهمید بعد هفت سال ارزوهامون برباد رفته. یبارم دلشو بدجور شکستم رفت چقدر گریه کرد صدا گریه هاش هنو تو گوشمه میگفت فقط بگو چرا اینقدر عذابم میدی.دلم واسش تنگ شد