دختر دای کوچیکم گف برو به یه بهونه ای مثلا به بهونه اوزدن کتاب از اتاق مچشو بکیر که بفهمه ما احمق نیستیم من نمیرفتم گفتم زشته اینا خونع ما مهمونن،گف برو توروخخدا بزار یذره یخندیم رفتم دستگیره درو فشار دادم پایین سریع هول شد و گپشی رو قطع کزد منم کفتم بخش تو روخدا اومذم واسه مهسا کتاب برم و همزمان دوتا از شاسیای ضبط روی طاقچه رو فشار دادم و با یه کتاب تو دستم اومدم بیرون رفتم به مهسا گفتم،حدست درس بود داشت با موبایل حرف میزد