با شوهرم رفتیم بازار واسه بچم ی تاپ و شلوارک بخرم فروشنده چند تا دختر بودن سرشون تو گوشی بود بعد من همینطور داشتم لباسا رو میدیدم و میرفتم جلو شوهرمم پشت سرم بود بعد ی دخترا ب اون یکی گفت چ این شکل مریمه بعد اون یکی خندید و گفت نع این خیلی سیاه و زشته مریم لاغره وبی دیگ سیاه نیس 😭😭😭من ب روی خودم نیاوردمو راهمو رفتم جلو شوهرم خجالت کشیدم ولی احساس میکنم فهمید و هیچی نگفت با خودم گفتم اگ شوهرم حرفی زد بگم با من نبودن و سرشون تو گوشی بود ولی اونم ب روی خودش نیاورد 😔
من جای مامانش بودم میزدم تو دهنش قشنگ.از این سن بخواد چرت و پرت بگه وای به حال بزرگیش
اره منم جای مادربودم میزدم دهنش معلوم بود فرهنگشون پایین بود من پسرم بخاد با این حال که ۷ سالشه یه چیزی بگه میگم ادم کسیو مسخره نمیکنه من ازحرف اون دختر ناراحت نشدم ولی حرصم گرف ازتربیتش
اونا که خیلی بیشعور بودن. احتمالا حسودیشون شده بود به شما و شوهرت. شما به خاطر دوتا بیشعور حسو ...
امیدوارم اخه کلا بد اخلاق شد قرار شد شام از بیرون بگیره ولی مستقیم اومذیم خونه منم هیچی نگفتم ولی تو خودش بود اخرشم املت درست کردم ولی چند تا لقمه بیشتر نخورد و زود خوابید