عروسی پسر خاله م بود؛
رفتیم که به عروس و داماد تبریک بگیم و بریم (فکر کن یه عروسی آنچنانی و مجلّل، با بهترین امکانات، تدارک دیده بودن)
(ولی نمیدونستن من قراره چه گندی بزنم به این همه افتخار)
نوبت تبریک من فرا رسید (و ای کاش نمیرسید😑😑)
گفتم؛
«تبریک میگم، تجدید فراش کردید😱😱»
زن پسر خاله م دهنش ۲ متر باز موند😲😲
مامانم سریع منو کشوند اونطرف، و یه سری چیزا بهشون گفت، و با انگشت 👈 به من اشاره میکرد.
من نشنیدم چی بهشون گفت؛
ولی احتمالا گفته این چیزی تو دلش و سرش نیست و ازین حرفا دیگه.
وگرنه این گند هیچ جوره درست نمیشد.
دیگه ازون روز به بعد سعی کردن منو تو این قسمت از مراسم نبرن.