از وقتى که يادمه مامان و بابا با هم دعوا داشتن
بابا مرد ينى هستو مامان بد حجاب!
از اولم عقايدشون با هم جور نبوده
ولى اصرار پدرو مادراشون براى ازدواج فاميلى منجر به اين ازدواج شد
بابام پسر عموى پدر مامانم بوده
ولى از اولم مامان دوستش نداشته
وقتى هشت سالم بود اختلافشون به اوج خچدش ميرسه و طلاق ميگيرن ، ولى باز با پا در ميونى بزرگترها
به خاطر من که سايه ى هر دوشون بالاى سرم باشه...
يک سال بعد باز با هم ازدواج ميکنن
ازدواجى که ثمره اش ميشه خواهرم ثنا!
ولى اينبار فقط دو سال تونستن همديگه رو تحمل کنن
از هم جدا شدنو هر کس سوى خودش رفت
کاش هيچ وقت با هم ازدواج نميکردن
کاش ازدواج دوباره اى صورت نميگرفت
کاش ثنايى نبود که مامانم به بهانه ى تنهايى يکى از مارو بخواد
کاش اون موقع اونقدرى مامانمو دوست نداشتم که از اينکه من سهم مامانم شدم خوشحال بشم
کاش بابا هيچ وقت منو دست مامان نمى سپرد
اين اى کاش ها روزهاى منو پر ميکنه تا شب از راه برسه
الان شدم يه دختر شونزده ساله با مادرى که تازه سى و سه سالشه
مادرى که زيباست و هميشه ، همه جا گفتن بهت نمياد تينا دخترت باشه!