من ۲۳ سالمه و همش تو زندان بودم.تمام وقتاییک رفتم دکتر فقط تونسم برم بیرون از خونه اونم با مامانم یا بابام
اینقد غصه میخورم و حرص میخورم بااین سن همه جام مریضه.
خیلیا میگن شوهرکن برو خلاص شو.حتی خیلی از دوستام برا برادرشون و خیلی زنایی ک منو میشناسن برا پسرشون خاستن تا فقط نجات پیدا کنم ازاینجا.اما نمیشه ازدواج کنم(نپرسید چراشو)
فقط یبار با پسرعموم و داداشم رفتم امپول زدم که پسرعموم تارسید خونه گف به ی پسره نگا میکرد جفتشون میخندیدن انگار میشناختن همو.اما همچین چیزی نشده بود.
وقتی با مامان بابامم تا پسریو میبینم نزدیکمون زل میزنن تو چشمای من ک ببینن ب پسره نگاه میکنم یا ن
گاهی بابام بهم میگه هزره و...
وقتی کسی میاد خونمون ک پسرمجرد داره یا مرد جوونیه منو تو اتاق حبس میکنن و حتی حق ندارم برم دسشویی.یسری جیش کردم تو ی ظرف اینقد نیومد کسی سراغم تو اتاق.
تاالان ۵ بار برام گوشی خریدن و شکستن تازگیا یکی دوساله ک گوشیمو نمیگیرن ازم.
ی زنی توی فامیل باهام دوست بودهمسن خودمه.اون عوضی آمارمو ب بابام میداد و تمام این سالها کتک میخوردم بخاطر خبرچینیاش.حتی خیلی وقتاکه خودش لو میرفت با پسری میگف دوسپسرمنه و منو میگرفتن زیر باد کتک.دانشگاه رفتم یسال خیلی روزای خوبی بود.البته کل یکسالو بابام هرروز صبح تهدید میکرد حواست باشه من همه جا هستم.وقتیم میومدم خونه بدنگام میکرد.
ازاین خانواده مذهبیام نیسیم.حتی عمومم بد نگام میکنهیجوری رقتار میکنه انگار من خرابم و یسری سر پسر ۱۷ ساله بهم گف گمشو برو تو اتاق.
چن بار خودکشی کردم اما نمردم.سگجون تراز این حرفام.
نمیدونم چرا تاپیک زدم.هرچقد دردو دل هم میکنم قلبم اروم نمیشه.امیدوارم این تاپیک یروزی پاک بشه🙃