من یه خواهر دارم که همه کار هم براش میکنم ومیکنیم بعد کافیه زن داییم رو ببینه میگه من از تو متنفرم میخوام برم پیش اون خدایی اونم باهاش خوبه ولی تو روی ما اماشنیدیم که به بچه هاش میگه هرکی اذیت کرد بزنیدش بعد دخترش که همسن خواهر منه باهاش دعوا میکنه میگه تقصیر بچه شماست اذیتش میکنه الکی میگه چند سال دارم زجر میکشم میگفتم بچه است ولی امشب بهم گفت ازت متنفرم نمیتونم فراموش کنم به خدا من یه قرون واسه خودم خرج نمیکنم میگم تا اون خوش باشه کتاب لباس اسباب بازی خوراکی هرچی فکر کنید واسش میخرم ومیخریم هر چی فکر کنید هزار تا بازی تو گوشی داره موندم چی کار کنم هر چی هم که بهش میگم اونو ببینه انگار بچه اونه دیگه به ما محل هم نمیذاره حتی شب پیش اونم بخوابه به ما فکر نمیکنه چیکار کنم نمیتونم که نذاریم بره پیش اون چون رفت وامد داریم زیاد نمیشه به خاطر یه بچه قطع رابطه کنیم میگه اونو بیشتر از تو دوست دارم نمیخوام باتو بیام خونه چیکار کنم خانواده ام هم میدونن میگن ببخشید خیلی طولانی شد