خیلی اذیتم کرده من عقد کردم دارم بخاطرش ازشوهرمم دیگه دور میشم و به جدایی فکر میکنم چون شوهرم یا هرکدوم ازبچه هاش جرئت نمیکنه بهش چیزی بگه و فقط احترامشو دارن اگه تاپیک قبلیمو بخونید می بینید چقد بلا سرم اورده
عیدی برام اوردن بودن سر رنگ کیف و کفشم که مشکی بود زنگ زد هرچی از دهنش در شد به من و خانوادم گفت
باز عید بخاطر شوهرم رفتم خونش تو خونشم شوهرمو برد اتاق و پشت من و خانوادم حرف میزد داد میزد جلو همه منم نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه
تو همه جای زندگیمون دخالت داره چون با شوهرش رابطه خوبی نداره فکر میکنه پسرش شوهرشه و همش عین هوو با من رفتار میکنه
باز شوهرم بهم گفت بخاطره من بهش زنگ بزن زدم
دیروز گفت بیا بریم ببینیمش گفتم تو برو چون واقعا میدونم منتظر من نیست و اصلا یک کلمه نگفت خانومتم بیار
شوهرم قهر کرد رفت منم گفتم دیگه نمیخوام زندگی رو واقعا خسته شدم خواهراش حسودی میکنن میرن پ میکننش مادرش اونجوری میکنه و شوهر من فقط از من انتظار داره😔😔😔و حتی میدونه در حقم بد کردن قبول داره ولی باز انتظار داره که همش من خودمو کوچیک کنم
بچه ها چیکارکنم داغونم