اولیش را خودم میگم
من دوستهای مختلف زیاد دارم.یکی شون ۱۹سالگی یهو مادرش سکته کرد خلاصه مشکلات زیادومختلفی داشت.با نظر وتایید خانواده ش با مردی ازدواج کرد که ۱۵سال ازخودش بزرگتر بود.با خانمی و تدبیر زندگیش اداره کرد.مشکلات کم نداشت بعدها فهمید پسره دیابت و بعدها ناتوان جنسی شد اقا.اما با صبوری وتدبیر و البته پاک دامن کنار شوهرش موند.تا اینکه یه شب اقا سکته مغزی کرد اعضای بدنش تاجایی که میشد اهدا کرد...الانم یه خـونه بهش ارث رسیده و بازم هر هفته به مادرشوهرش سر میزنه و احترام اونا حفظ کرده.خانمه تازه ۴۰سالش بود که شوهرش فوت کرد.😔نتیجه 😊میشه خوشبخت بود اگر بخوایم...