با یکی از پسرای فامیلمون یبار رفتیم کافه برای آشنایی مامانم میدونست
بهم ابزار علاقه اینا نکرد فقد درمورد شرایطش و خانوادش حرف زد منم گفته بودم نیم ساعت میتونم بمونم برای همین زود حرفمون تموم شد
چت هم زیاد نداشتیم چون من سرم شلوغ بود
اونقدام جدی بهش فکر نکردم حرف و قول و قرار خاصی هم نداشتیم
گفتم یه وقت دلخوش نشم الکی ، براهمین زیاد بهش فکر نکردم
امشب همه خونه مادربزرگش بودیم
بعد بزرگترا پایین بودن
نوه های خانواده ما و نوه های اونا باهم رفتیم بالا
داداشامو آبجیمم بودن
بعد ما عادت داریم جمع که میشیم شوخی زیاد میکنیم😂
بی جنبه اینام نیستیم که به منظور بد باشه یا خانواده ها گیر بدن
حتی داداش بزرگ من که خیلی حساسه توی جمع اونا اصلا گیر به ما نمیده🙃
همینجور داشتیم میگفتیم میخندیدم من گفتم من حس ششم دارم ازم سوال بپرسین جواب بدم
به شوخی اونام سوال میپرسیدن منم جوابی میدادم که به نفعشون باشه😂😂
بعد اون پسره گفت منم یه سوال دارم گفتم بپرس