2777
2789
عنوان

بیاین رمان گذاشتم بخونید

2427 بازدید | 53 پست

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

ب#  ی_صدا_طلوع_کن



#پارت_1



با بی‌حالی پتورو از خودم جدا کردم. از تخت پایین اومده و به سمت پرده های حریر سفید پنجره رفتم.. پرده هارو کنار زدم و روی سرامیک های خنک بالکن پا گذاشتم... قدم زنان به سمت صندلی چوبی رفتم و خودم رو روش رها کردم..

چشمانم را بستم .. نفس عمیقی کشیدم تا هوایی تازه کنم. ..چیزی به طلوع خورشید نمانده بود.. 

روی میز خم شده و دیوان فروغ فرخزاد را برداشتم. نگاهی به صفحه اول کتاب انداختم.. لبخندی رو لبانم نشست بی اختیار زمزمه کردم:


وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم

باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچ کس نیست *


" تقدیم به طلوع عزیزم

دوستدار همیشگی تو آیهان.. "



کتاب رو به قلبم فشردم و به آیهان فکر کردم. مردی که در تمام شرایط خوب و بد زندگی مثل یک رفیق کنارم بود..مردی با چشم های قهوه ای مهربان و قلبی آکنده از عشق.. 




روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن


#پارت_2


نمیدانم چندساعت از خلوتم گذشته بود که کسی مرا صدا کرد


_طلوع....طلوع کجایی تو دختر گوشیت داره زنگ میخوره..


با صدای نرگس بانو از فکر گذشته بیرون اومدم. 


_جانم . بالکنم بیا اینجا


نرگس بانو آروم به سمت بالکن اومد..محکم به سرش کوبید و گفت:


ای وای خانم جان تو بازم بدون لباس گرم رفتی بالکن.. نمیگی مریض میشی خدایی نکرده..


اخم ساختگی رو پیشونیم نشوندم. 


_ نرگس بانو اولا اینکه من خانم جان نیستم و طلوعم. درثانی زمستون که نیست، دیگه داریم به تابستون نزدیک میشیم چیزی نمیشه نگران نباش. 


نرگس بانو سری به چپ و راست تکون داد و گوشی رو به سمتم گرفت.ازش گرفتم و نگاه سرسری بهش انداختم. همانطور که به سمت در میرفت گفت:


_ حداقل بیا صبحونه بخور ضعف نکنی


چشمی به بانو گفتم و گوشیمو چک کردم...3تماس بی پاسخ از شبنم داشتم. خواستم شماره شو بگیرم که گوشیم دوباره زنگ خورد و اسمشو رو صفحه دیدم.. لبخندی زدم..

_ جانم.. 

_جانم و کوفت.. جانمو مرض... تو اصلا واسه چی گوشی خریدی هان.. خوبه اسمشو گذاشتن تلفن همراه.. یعنی باید همرات باشه. نه اینکه واسه خودت ول بچرخی گوشیتم بره پارک واسه خودش قدم بزنه.. من نمیدونم تو کی میخوای آدم شی! 


لبخندی به غرغرهای شبنم زدم.. از روی صندلی بلند شدم و به سمت کمد لباسام رفتم تا لباس خوابمو عوض کنم. 


_اَلو طلوع.. گوشات با منه یا بازم رفتی تو هپروت؟ 

_نخیر حواسم به توست ولی ماشاا. فرصت نمیدی ادم حرف بزنه یه دم حرف میزنی

_خب باشه من دیگه حرفی نمیزنم ببینم تو چی میخوای میگی.. بفرما گوش به فرمانم

 

حوصله تلفن صحبت کردن نداشتم. برای همین خیلی سرد و خشک جواب دادم:


_ ساعت 11 دم خونتونم تابریم شرکت، اماده باش تک زنگ زدم بیای پایین، منو معطل نکنیا.. فعلا بای بای


مهلت اینکه بهم جواب بده ندادم  و سریع روی آیکون قرمز گوشیم ضربه زدم تا تماس قطع شه. در کمد لباسامو باز کردم و لباس خوابمو با یه ست بلوز شلوار زرد عوض کردم..به سمت پله ها رفتم که صدای  نرگس بانو از آشپزخونه شنیدم.. همیشه موقع کار با خودش اهنگ زمزمه میکرد.. به چارچوب در آشپزخونه تکیه دادم و نگاش کردم.. داشت میز صبحونه آماده میکرد..


روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن



پارت_3


از بچگی که یادمه نرگس بانو خونه ما کار میکرد، دیگه جزئی از خانواده ما محسوب میشد.. یه دختر داشت به اسم ماهک و همسرش عمو میرزا که اگه بیشتر از نرگس بانو مهربون نباشه کمتر نیست.. 


_دخترم چرا وایسادی اونجا بیا بشین سر میز


با صدای بانو از فکر بیرون اومدم و روی صندلی نشستم..


_بانو بیا توام یه چی بخور تنهایی مزه نمیده بهم

_ آقا آیهان مگه نیست مادر؟

_نه بانو امروز کار داشت قبل طلوع افتاب رفتش. وسایلی که واسه کافی شاپ سفارش داده بود میخواستن بیارن باید زود میرفت تا اونجارو جمع و جور کنه

بانو کنارم نشست و خودشو با لیوان چای سرگرم کرد. نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ بانو خوبی؟ چرا تو فکری.. اگه غصه داروهاتو میخوری خودم میرم دنبالش برات پیدا میکنم

نگاه مهربونی بهم انداخت

_خدا از خانومی کمت نکنه. همیشه زحمت من گردن توست.. ولی درد من دارو نیست درد من ماهکِ..

از ترم پیش که رفت دانشگاه نمیدونم چرا انقدر عوض شده.. همش تو خودشه.. شبا میبینم یه دوتاسیم انداخته گوشاش نمیدونم هندزپیری میگن چی میگن...با اون مشغوله


لبخندی از هندزپیری گفتنش به لبانم نشست 


جرعه ای از چایش را نوشید و ادامه داد:


کتاب جلوش بازه ولی میفهمم ذهنش جایی دیگه ست.. چندباری ازش پرسیدم ولی چیزی نمیگه

_ با آیهان بحثش نشده بانو؟ اون دوتا خیلی تو سر و کله هم میزنن شاید آیهان باز چیزی گفته ماهک ناراحت شده


بانو با فکر از جاش بلند شد و به سمت گاز رفت

_نه با آیهان بحثش نشده. یعنی راستش نمیدونم این دختر هیچی نمیگه. اگه میتونی تو باهاش حرف بزن باز شما جوونید حرف همو بهتر درک میکنید


صندلی رو عقب کشیدم و لیوان های چایی رو تو سینک گذاشتم.

_چشم بانو جونم.. نگران نباش..خودم باهاش حرف میزنم 


بانو لبخندی زد و میز صبحانه رو جمع کرد به سمت در رفتم که عمو میرزا وارد سالن شد 

_سلام عمو میرزا صبحت بخیر 

_ صبحت بخیر دخترم.. مگه با آقا آیهان نرفتی؟ 

_ نه عمو.. امروز میخوام برم یه شرکت واسه مصاحبه.. دعا کن اینجا قبولم کنن

_ ان ‌شاالله دخترم.. برو خدا پشت و پناهت 


ممنونی گفتم و به سمت پله ها رفتم.. ساعت از 9 صبح گذشته بود تصمیم گرفتم دوشی بگیرم و بعد از خونه بزنم بیرون.


روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن


پارت_4




به شبنم تک زنگی زدم تا بیاد جلو در..داخل ماشین که شد بوی عطرش تموم فضای ماشین پر کرد. 


_ میبینم که باز خودتو با ادکلن حموم دادی

_ منم میبینم که باز آرایش نکردی.. بابا حداقل یه سایه ای یه رژ قرمزی چیزی بزن دلمون باز شه.. مثلا داریم میریم واسه مصاحبه


دنده ماشین عوض کردم و راه افتادیم. نیم نگاهی به شبنم انداختم


_آفرین.. خودت جواب خودتو دادی.. داریم میریم مصاحبه نمیریم عروسی که


شبنم فلش شو به ضبط ماشین وصل کرد و گفت:

_ عزیزم گذشت اون دوران که با مقنعه و بدون ارایش هزارتا کار پیدا میکردن تازه با اون حجم از سیبیل هم شوهر میکردن..الان دیگه اینجوری نیست عقل مردم به چشمشونه.. خیر سرمون داریم میریم شرکت ارایشی بهداشتی.. باید به خودمون برسیم ازشون کم نیاریم. نمیدونی الان اونجا چه خبره.. کلی داف جیگر ریخته


چشم غره ای بهش رفتم


_ خوبه پسر نشدی پس بدبخت هیز.


شبنم قهقهه ای زد و صدای ضبط زیاد کرد.. بحث کردن با شبنم همیشه بی فایده بود.. من و اون دنیای متفاوتی داشتیم اما با وجود این همه اختلاف سلیقه سال ها بود که باهم دوست بودیم.

روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋


#بی_صدا_طلوع_کن



پارت_5




از ماشین که پیاده شدیم نگاهی به آدرسم انداختم.. پلاک 12/22 شرکت آرایشی بهداشتی مانِلی

به رو به روم خیره شدم. یه ساختمون 10 طبقه با سنگ های مرمر کرم و پنجره های رفلکس قهوه ای...

_ چه ساختمون خوشگلیِ خدا کنه رئیسشم خوشگل باشه. 


چشم غره ای به شبنم رفتم


_ خب چیه راست میگم دیگه.. اصلا رئیس خوشتیپ و خوشگل به آدم انگیزه میده


 به حرفش خندیدم. وارد ساختمون شدیم

از در شیشه ای بزرگ قهوه ای رد شدیم تا به نگهبانی برسیم. 

_ میتونم کمکتون کنم؟


به سمت صدا برگشتیم. نگاهمون به مردی چهارشونه و قدبلند افتاد که از فرم لباسش مشخص بود ممکنه حراست ساختمون باشه


شبنم صداشو نازک کرد و دستی به موهاش کشید

_ سلام خسته نباشید برای مصاحبه با شرکت مانلی اومدیم

_ اجازه بدین هماهنگ کنم


نگاهی به شبنم انداختم..

_ نکنه حراست هم خوشتیپ باشه بهت انگیزه میده

شبنم پقی زد زیر خنده.. نگاه حراست رومون قفل شد..سرد پاسخ داد


_ میتونید تشریف ببرین طبقه دهم واحد 20 


به عنوان تشکر سری تکان دادیم و به سمت اسانسور رفتیم.داخل آسانسور که شدیم آینه کاری های سفید و صورتی لوزی شکل توجه مو جلب کرد.. شبنم رژ قرمز رنگشو درآورد و رو لباش زد


_ نگه دارین نگه دارین


مرد جوانی به حالت دو سمتمون اومد و خودشو پرت کرد داخل آسانسور 


_ ممنون خانم ها که درو نگه داشتین وگرنه باید کلی علاف میشدم تا آسانسور بره بالا و بیاد پایین


بدون اینکه جوابی بشنوه هندزفری گذاشت تو گوشاش


شبنم رُژِشو داخل کیف انداخت و به  سمتم برگشت

 

_ خودش پریده تو آسانسور جای معذرت خواهی تشکر هم میکنه. یکی نیست بگه کی اصلا به خاطر تو درو نگه داشت ما هنوز دکمه طبقه رو نزده بودیم 


 نگاه گذرایی به مرد جوان انداخت. 


_میگما طلوع.. به نظرت صاحب کارمون جوونه یا پیره.. خدا کنه جوونِ با شخصیت باشه و البته مجرد و ترجیحا بدون دوست دختر. 


انگشتمو به حالت سکوت جلوی بینیم گرفتم و اشاره ای به مرد روبه روم کردم 


شونه ای بالا انداخت


_اینکه هندزفری تو گوششِ نمیشنوه... معلومه پیکی چیزی باشه


نگاهی به کارتون بزرگ دستش کردم شایدم پیک بود واقعا.. 


آسانسور به طبقه دهم رسید. 

اول از همه اون مرد پیاده شد و درو برامون نگه داشت تا ماهم خارج شیم که با حرفش سرجامون خشکمون زد. 


_ معذرت میخوام که پریدم تو آسانسور... با اجازه تون برم بسته مو تحویل بدم.



روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋


#بی_صدا_طلوع_کن


پارت_6




نیمچه لبخندی زد و به سمت واحد 20 رفت


نگاه عصبی به شبنم کردم


_هی بهت چشم ابرو میام میگم ساکت، توام ادامه میدی. خوب شد ؟ ضایع شدی حالا


_خب به من چه میخواست حرفای دوتا خانم متشخص گوش نده.



_ توروخدایه امروز دندون رو جیگر بذار تابلومون نکن بذار یه جا کار پیدا کنیم


شبنم چشم مصنوعی گفت و خودشو بی تقصیر نشون داد.. سری تکان دادم و به سمت واحد 20 حرکت کردیم .. در باز بود

تقه ای به در زدیم و چون صدایی نشنیدیم داخل رفتیم.

راهروی نسبتا کوچیکی رو رد کردیم و به سالن رسیدیم. جای صندلی منشی خالی بود.


_چرا هیچکس نیست


_ شاید جلسه دارن شبنم ببین صدای حرف زدن چند نفر میاد.


صدای پاشنه بلند کفشی، روی سرامیک های سفید و برق زده کف سالن باعث شد سرمون به سمت چپ برگرده. دختری با کفش های ده سانتی و مانتوی اداری سرمه ای آروم به سمتمون قدم برمی‌داشت.. حدس اینکه منشی شرکت باشه کار سختی نبود. نزدیکمون شد و با عشوه خاصی گفت:


_ سلام.. به شرکت مانلی خوش اومدین.. خوشحال میشم کمکتون کنم


_ سلام با جناب سرمد وقت مصاحبه داشتیم هستن؟


_ بله تشریف دارن اجازه بدین جلسه شون تموم شه صداتون میکنم برین داخل.


با دستش اشاره ای به سالن انتظار کردو گفت: 

تو این فاصله میتونید اینجا بشینید تا صداتون کنم. 


ممنونی زیر لب گفتم.. منشی روی صندلی اش نشست و ما به سمت مبل های سالن انتظار رفتیم.. تمام سالن پر بود از تابلوها و بروشورهای محصولات مانلی که به طرز زیبایی رو دیوار مرتب نصب شده بودن..روی مبل دو نفره ای نشسته و نیم نگاهی به اطرافم انداختم. نورهای سفید و آبی کمرنگ داخل سالن آرامشی خاصی به آدم میداد. پاهایم را روی هم انداخته و به تابلوی روبه رویم خیره شدم.. تابلویی که دورش قاب قهوه ای گرفته شده بود و وسط تابلو اسم محصولات مانلی با خط زیبای نستعلیق روی چوب حکاکی شده بود.


شبنم با دست به پهلوی راستم زد و آروم گفت:


_ منشی رو داشتی طلوع.. با آرایشش زده بود رو دست من.. با چه عشوه ای هم راه میرفت و حرف می‌زد.دیدی گفتم دیگه اون دوران گذشته.. 


نذاشتم ادامه حرفشو بگه.. ازش فاصله کمی گرفتم و بهش خیره شدم


_ همین الان قبل اومدن اینجا ضایع شدیم یادت رفته.. گفتم دو دقیقه طاقت بیار قول میدم تو راه برگشت به کل حرفات با جون و دل گوش بدم. 




روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن



پارت_7





شبنم پشت چشمی نازک کرد و خودشو با مجله های روی میز سرگرم کرد. 


_ ببخشید خانم ها لطف میکنید اسمتونو بگین

به سمت منشی برگشتم. 


_ بنده طلوع محبی هستم


شبنم سرشو از مجله ها بالا اورد

_ شبنم توکلی


منشی چیزی یادداشت کرد و بعد از چند دقیقه با دوتا پوشه کنارمون اومد..

_ لطفا این فرم هارو کامل کنید.. هروقت صداتون کردم با این پوشه ها به اتاق رئیس برین. 


پوشه هارو ازش گرفتم و شروع به خوندن کردم.. چندتا سوال درباره میزان حقوق درخواستی، سابقه کاری، تحصیلات و... پرسیده بود.هنوز سوالارو کامل پاسخ نداده بودیم که چند مرد از در اتاق خارج شدند و با منشی خداحافظی کردن.بلافاصله صدای تلفن به گوش رسید.. 

_ بله آقای سرمد

_ ...



_ نه امروز قرار کاری ندارین. فقط دو نفر خانم تشریف آوردن برای مصاحبه


_ ...


بله چشم


 تلفن قطع کرد و مارو مخاطب خودش قرار داد


_ شما دوتا دوست هستین؟


شبنم مجله رو بست و پاسخ داد

_ بله چطور

_ آقای سرمد معمولا دوتا دوست تو شرکت استخدام نمیکنن.. براشون مهمه که همکارا حد خودشونو بدونن و مشکلی ایجاد نکن. متوجه منظورم که هستین؟ 


من و شبنم بهم نگاهی کردیم..تو دوراهی مونده بودیم که کی بره یانره.. 


لبخندی به صورت پر استرس شبنم زدم 


_ شبنم توبرو واسه مصاحبه... برای من فرقی نداره که قبول شم یا نه.. من حتی میتونم خونه هم طراحی کنم لازم نیست حتما سرکار برم. 


شبنم نوچ نوچی کرد و سرشو به طرفین تکون داد 


_ برای منم واجب نیست اما ترجیح میدم باهات همکار باشم. حالا میریم تو هرچه پیش آید خوش آید.


صدای زنگ تلفن باعث شد سرمون به سمت منشی برگرده


_ بله چشم الان میگم خدمت برسن


منشی از روی صندلی بلند شد 

_لطفا همراهم بیاین


مجله هارو روی میز گذاشته و به سمت منشی حرکت کردیم.. استرسم هر لحظه بیشتر میشد.قبل از ورود به اتاق چشمامو بستم و زیر لب بسم الهی گفتم. دو تقه به در زده شد و با صدای بفرماییدی وارد اتاق شدیم. 


نگاهم به مرد پشت میز افتاد.. لباس سفید مردونه ای به تن کرده بود. با ورود ما نگاهشو از لپتاب گرفت و به ما دوخت

از نگاهش معذب شده و سرمو پایین انداختم. 


_ خانم احمدی لطفا پرونده هارو بیارین پیش من


منشی شرکت که تازه فامیلی شو متوجه شدیم به سمت اقای سرمد رفت و پرونده هارو تحویل داد.. اقای سرمد کنار اشاره کرد که نزدیکش شود.. کنار گوشش چیزی گفت. خانم احمدی نیم نگاهی به ما کرد. انگار در گفتن و نگفتن مانده بود. آخر سر، سری به نشانه بله تکون داد و کمی عقب رفت. 


_ خیلی خب خانم احمدی.. شما میتونید تشریف ببرین تلفنی هم وصل نکنید به اتاقم تا کارم تموم شه.

روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن


پارت_8


با رفتن منشی نگاهی به اتاق انداختم...سمت راست پنجره های بزرگ قهوه ای قرار داشت و سمت چپ کتابخانه ای نسبتا بزرگ... وسط اتاق هم میز اقای سرمد و کمی پایین تر، درست روبه روی میزش یه میز چوبی با رویه شیشه ای که چهار مبل راحتی دورشو احاطه کرده بودن، شکل گرفته بود


_ خانم شبنم توکلی


با صدای اقای سرمد نگاهمو از مبل های راحتی گرفته و به او سپردم.


_ بنده هستم


_لطفا شما بیرون باشین تا ازتون جداگونه مصاحبه کنم. 


شبنم سری به حالت چشم تکون داد.. نیم نگاهی به من کرد و به سمت در خروجی رفت. 


_ خانم طلوع محبی


زیر لب بله ای گفتم و چشمامو به سرامیک های زمین دوختم.حالا که شبنم رفته بود احساس معذب بودن داشتم. 


_ لطفا بشینید راحت باشین. 


به سمت مبل های قهوه ای دور میز رفتم روی مبل تکی نشستم. آقای سرمد از جاش بلند شد ومبل روبه روی من رو انتخاب کرد و نشست. تموم وجودمو استرس گرفت.. با هرحرکت آقای سرمد فکرای زیادی سرم میومد. 

اگه مارو انتخاب نمیکرد چی یا اگه فقط یکی مونو قبول می‌کرد کدوممون حاضر بودیم دل از هم بِکَنیم و جدا شیم؟ 


احساس خفگی بهم دست داد. انگار تمام اکسیژن های اتاق رو یه نفس سر کشیده و دیگه هوایی واسه نفس کشیدن نداشتم... سرمد سرش پایین بود و پرونده هارو نگاه می‌کرد. دستمو به زیر مقنعه برده و دکمه بالای مانتومو باز کردم تا راحت تر نفس بکشم. 


اقای سرمد پرونده رو رومیز گذاشتن وبه سمت پنجره اتاق قدم برداشتن . پنجره ای رو نیمه باز گذاشت و به سمت مبل برگشت.هوایی تازه وارد اتاق شد. چشمامو بستم و دمی گرفتم.. دوباره روبه رویم قرار گرفت و نگاهی بهم انداخت.. یعنی متوجه حال بدم شده بود؟

_ میخوای بگم براتون اب بیارن؟


نگاهی بهش انداختم پس متوجه حالم شده بود


_ نه ممنون همین که هوای تازه ای میاد کافیه. 


بدون نگاه به پرونده شروع به صحبت کرد:


_ خانم طلوع محبی.. سن 25...تحصیلات ارشد طراحی وِب... ساکن تهران و البته مجرد


روی مجرد تاکید خاصی کرد. 


_ چرا قسمت حقوق درخواستی خالی گذاشتین؟ 


_ میخواستم راجبه حقوق باهم به تفاهم برسیم. 


_ و اگه به توافق نرسیدیم؟ 


از سؤالش جا خوردم کمی جابه جا شدم


_ مشکلی نیست.. ملاک من حقوق نیست فقط دوست دارم یه شغل، متناسب با رشته ام پیدا کنم. 


_ بسیار خب.. راجبه سابقه کاریتون توضیح بدین. 


خیلی جدی صحبت می‌کرد.. از نگاهش چیزی نمیشد فهمید... دیگه احساس استرس و خفگی چند دقیقه قبل نداشتم شایدم مدیون سرمد بودم که حالمو فهمید و پنجره رو باز کرد. 



_ خانم محبی حواستون با منه


لحظه ای به فکر فرو رفتم و از حال غافل شدم...خجالت زده گفتم:


_بله بله شرمنده.. راستش جای ثابتی کار نکردم.. چندتا شرکت به‌عنوان کارآموز رفتم.. تا حدودی هم با محیط کار آشنا شدم و تجربه هایی کسب کردم.

طراحی بنر، لوگو، سایت هم به صورت دور کاری انجام دادم که نمونه طرح هامو همراهم اوردم.


روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

استارترچه قدراین رمان آشناس 

خودت نوشتی؟

راست میگن خاله مادرخود آدمه 🥺خاله الان بدجوربه حرفات وصدات نیازدارم .کاش میشد یه باردیگه زنگ بزنی وکلی نصیحتم کنی 😔 خاله تواین ۱سالی که خودت نبودی،صدات نبود،خیلی اذیت شدیم .روزای بارداریم وبعداززایمانم خیلی جای خالیت توی چشمم بود . نبودی که هی زنگ بزنی وبگی چی بخورم چی نخورم .نبودی که بیای  .مادردوم من 🖤خاله ی عزیزم ۶مرداد تصادف کردوفوت شد 😭اگه این امضاروخوندیدواسه ی آرامش روحش وخوب شدن حال دخترخالم دعاکنید 🖤
استارترچه قدراین رمان آشناس  خودت نوشتی؟

نه عزیزم رمان آماده ای آنلاین گذاشتم سرگرم بشین

روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋


#بی_صدا_طلوع_کن


پارت_9

سرمد با دقت به حرفام گوش میداد..


_ نوشته بودین که مجردین درسته؟ 


_ بله چطور؟ 


_ خدمتتون عرض کنم که من به یک طراح احتیاج دارم که تمام وقتش صرف طراحی های جدید و به روز باشه.. دنبال کار تکراری و کپی هم نیستم. طرح باید خلاقانه باشه.. اینکه مجرد باشین خوبه. چون وقت بیشتری برای طراحی و فکر کردن به طرح دارین. متاهلی دست و پاگیر میشه و گاهی هم ممکنه اضافه کار وایسین که حقوقش حساب میشه ازین بابت مشکلی نیست. 

فقط یه مورد میمونه که ایا خانواده شما با دیر اومدنتون به منزل مشکلی ندارن.. با اضافه کاری یا گاهی مسافرت کاری؟ 

 

به جواب سؤالش فکر کردم..خانواده من؟ نگرانی؟!! 

چه جمله غریبانه ای.. من کنار خانواده ام نبودم و ازشون دور شدم. حتی اخرین باری که با مامان حرف زدم جز بحث های همیشگی حرفی زده نشده بود.. ولی به ناگاه یاد آیهان افتادم.. تا حالا همچین موقعیتی نداشتم و نمیدونستم کسی با دیر اومدنم نگران میشه یا نه. چون همیشه بهشون اطلاع دادم و اکثر اوقات آیهان اومده دنبالم.. مامان و بابا که چندسالیِ تهران نیستن.. میمونه نرگس بانو که اونم همیشه باخبر کردم. 



سرمد دستشو جلوی صورتش گرفت و تک سرفه مصنوعی کرد. 

حواسمو از گذشته گرفتم و به خودم مسلط شدم.. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم خیلی آروم و شمرده صحبت کنم. 


_ مشکلی بابت اضافه کاری و مسافرت کاری ندارم...اما یه موردی که ذهنمو درگیر کرده امنیت هستش. چه تو شرکت چه تو مسافرت 

مثلا اینکه تا چه ساعتی ممکنه اضافه کاری طول بکشه. چه بخش هایی اضافه کار هستن من تنها میمونم شرکت یا بقیه هم هستن؟ در مورد مسافرت هم لطفا توضیح مختصری بدین. 


به چشمای سرمد خیره شده بودم و حرف میزدم. لحن صدام جدی کردم و منتظر واکنشی از ایشون بودم. 


لبخندی به صورتش امد اما هنوزم نگاهش جدی بود. 


_ راجبه امنیت شرکت بهتون بگم که من همیشه تموم سعی مو کردم تا دیروقت تو شرکت باشم، مواقعی که نیستم اقای موسوی و اقای مهندس فرخ جایگزین بنده هستن که اگه به توافق برسیم بهم معرفی تون میکنم. ‌شما اتاق جدا دارین و میتونید در مواقعی که تنها هستین محض اطمینان تون در اتاق قفل کنید اما لزومی نداره چون بعد از تایم کاری معمولا دو نفر به عنوان نگهبان داخل شرکت میان که ادم های مورد اطمینانی هستن. 


حرفای سرمد امیدی در دلم روشن کرد.. پس میشد روی این شرکت حساب باز کرد و از نظر امنیت کاری خیالم تا حدودی راحت شد. 


سرمد از جاش بلند شد و به سمت میز کارش رفت. روی صندلی اش نشست. 


_ اگه حرفی نمونده لطفا طرح هاتونو روی میز بذارین و به خانم توکلی بگین داخل بیان. 


چشمی گفتم و از جام بلند شدم. طرح های داخل کیفمو برداشتم و به سمت میز سرمد رفتم.. تموم طرح های دوران دانشجویی و کاری مو کپی کردم و توی پوشه ای گذاشته بودم. 

سرمد پوشه رو گرفت و آن را داخل کشو گذاشت و نگاهشو بهم دوخت. 


_ میتونید تشریف ببرین.. تا فردا شب باهاتون تماس میگیرم و نتیجه مصاحبه رو اعلام میکنم.


ممنونی گفتم و به سمت در خروجی رفتم. سنگینی نگاهی رو از پشت سرم حس میکردم.. اما بیخیال به راهم ادامه دادم. 

درو بستم و به دنبال شبنم توی سالن گشتم. سرش تو گوشی بود و همینطور که لبخند میزد تند تند چیزی تایپ می‌کرد. انقدر سر گرم چت کردن بود که منو کنارش حس نکرد دستی به شونه اش زدم.



روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔

🦋🦋🦋🦋

🦋🦋🦋

🦋🦋

🦋

#بی_صدا_طلوع_کن


پارت_10



به سمتم برگشت و هنوز لبخند برلبانش بود

_ به کی پیام میدی که گل از گلت شکفته .. برو اتاق آقای سرمد منتظرته


_ مصاحبه چطور بود خیلی سخت بود نه؟ به نظر ادم جدی میاد. 


_ نه خوب بود استرس نداشته باش.به قول خودت یه مصاحبه ست فقط، همین. 


شبنم گوشیشو قفل کرد و به دستم داد. آینه شو از تو کیفش برداشت و نگاهی به خودش کرد..

_ رژم رفته یکم بزنم بعد برم اتاقش


_ شبنم این همه رژ واقعا رو لبات نمیبینی بعدشم اینجا دوربین داره مطمئن باش الان داره مارو میبینه


شبنم نگاهی به اطراف کرد.. یه دوریین گوشه دیوار سمت منشی بود و یه دوربین توی سالن انتظار.

آینه شو تو کیفش گذاشت و از جاش بلند شد.


_ خب من برم طلوع.. فقط گوشیم پیشت باشه مامانم زنگ زد جواب بده نگران نشه، بگو تو اتاقم بعدش بهش سریع زنگ میزنم. 


باشه ای گفتم و به رفتن شبنم نگاه کردم.. تقه ای به در زد و قبل از اینکه وارد اتاق شه چشمکی به من زد و در اتاق بست.

لبخندی به حرکت شبنم زدم. روی مبل راحتی نشستم و سرمو بهش تکیه دادم.نفس آسوده ای از خوب پیش رفتن مصاحبه کشیدم.. 


رو پلکام احساس سنگینی میکردم، چند شبی بود که از فکر و خیال اینکه ماه بعد قرار چی بشه خواب درست و حسابی نداشتم .. بیخیال افکارمنفی شدم و چشمامو بستم تا کمی آروم بگیرم ...


 به اقای سرمد و صحبتامون فکر کردم.. مرد جدی بود.. با اینکه نگام نمیکرد و سرش به پرونده ها گرم بود اما متوجه حالم شده بود و پنجره رو باز کرده بود. این نشون میده در کنار جدی بودنش زرنگ هم هست و حواسش به همه چی جمعِ، پس باید وقتی پیششم خیلی مراقب رفتارم باشم .. به شرایط کاری شرکت فکر کردم.. اینکه مسافرت به کدوم شهر میرن و اصلا چرا باید من حضور داشته باشم.. 


تلخندی به فکرام زدم. حالا از کجا معلوم قبولم کنن؟ شایدم فردا زنگ زد و گفت به حد کافی سابقه ندارم.. مثل شرکت های دیگه که به خاطر عدم سابقه ردمون میکردن.


اما خب اگه قبولم کنن خوبیش اینه انقدر توی این تهران و آلودگیش نمیمونم. با سفرهای کاری خودمو سرگرم میکنم تا کمتر فکر گذشته و آینده آزارم بده. 



روز محشر به خدا خواهــم گفت آنکـه از مـن تو گرفتــی همـه ی جانـــــم بود💔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792