🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#بی_صدا_طلوع_کن
پارت_8
با رفتن منشی نگاهی به اتاق انداختم...سمت راست پنجره های بزرگ قهوه ای قرار داشت و سمت چپ کتابخانه ای نسبتا بزرگ... وسط اتاق هم میز اقای سرمد و کمی پایین تر، درست روبه روی میزش یه میز چوبی با رویه شیشه ای که چهار مبل راحتی دورشو احاطه کرده بودن، شکل گرفته بود
_ خانم شبنم توکلی
با صدای اقای سرمد نگاهمو از مبل های راحتی گرفته و به او سپردم.
_ بنده هستم
_لطفا شما بیرون باشین تا ازتون جداگونه مصاحبه کنم.
شبنم سری به حالت چشم تکون داد.. نیم نگاهی به من کرد و به سمت در خروجی رفت.
_ خانم طلوع محبی
زیر لب بله ای گفتم و چشمامو به سرامیک های زمین دوختم.حالا که شبنم رفته بود احساس معذب بودن داشتم.
_ لطفا بشینید راحت باشین.
به سمت مبل های قهوه ای دور میز رفتم روی مبل تکی نشستم. آقای سرمد از جاش بلند شد ومبل روبه روی من رو انتخاب کرد و نشست. تموم وجودمو استرس گرفت.. با هرحرکت آقای سرمد فکرای زیادی سرم میومد.
اگه مارو انتخاب نمیکرد چی یا اگه فقط یکی مونو قبول میکرد کدوممون حاضر بودیم دل از هم بِکَنیم و جدا شیم؟
احساس خفگی بهم دست داد. انگار تمام اکسیژن های اتاق رو یه نفس سر کشیده و دیگه هوایی واسه نفس کشیدن نداشتم... سرمد سرش پایین بود و پرونده هارو نگاه میکرد. دستمو به زیر مقنعه برده و دکمه بالای مانتومو باز کردم تا راحت تر نفس بکشم.
اقای سرمد پرونده رو رومیز گذاشتن وبه سمت پنجره اتاق قدم برداشتن . پنجره ای رو نیمه باز گذاشت و به سمت مبل برگشت.هوایی تازه وارد اتاق شد. چشمامو بستم و دمی گرفتم.. دوباره روبه رویم قرار گرفت و نگاهی بهم انداخت.. یعنی متوجه حال بدم شده بود؟
_ میخوای بگم براتون اب بیارن؟
نگاهی بهش انداختم پس متوجه حالم شده بود
_ نه ممنون همین که هوای تازه ای میاد کافیه.
بدون نگاه به پرونده شروع به صحبت کرد:
_ خانم طلوع محبی.. سن 25...تحصیلات ارشد طراحی وِب... ساکن تهران و البته مجرد
روی مجرد تاکید خاصی کرد.
_ چرا قسمت حقوق درخواستی خالی گذاشتین؟
_ میخواستم راجبه حقوق باهم به تفاهم برسیم.
_ و اگه به توافق نرسیدیم؟
از سؤالش جا خوردم کمی جابه جا شدم
_ مشکلی نیست.. ملاک من حقوق نیست فقط دوست دارم یه شغل، متناسب با رشته ام پیدا کنم.
_ بسیار خب.. راجبه سابقه کاریتون توضیح بدین.
خیلی جدی صحبت میکرد.. از نگاهش چیزی نمیشد فهمید... دیگه احساس استرس و خفگی چند دقیقه قبل نداشتم شایدم مدیون سرمد بودم که حالمو فهمید و پنجره رو باز کرد.
_ خانم محبی حواستون با منه
لحظه ای به فکر فرو رفتم و از حال غافل شدم...خجالت زده گفتم:
_بله بله شرمنده.. راستش جای ثابتی کار نکردم.. چندتا شرکت بهعنوان کارآموز رفتم.. تا حدودی هم با محیط کار آشنا شدم و تجربه هایی کسب کردم.
طراحی بنر، لوگو، سایت هم به صورت دور کاری انجام دادم که نمونه طرح هامو همراهم اوردم.