2789
عنوان

شعر❤️😌

34 بازدید | 0 پست

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود


رسم عاشق کشی و شیوهٔ شهر آشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

وآتش چهره بدین کار بر افراخته بود


گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود


کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل

در پیش مشعلی از چهره بر افروخته بود


دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد که اندوخته بود


یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود


حافظ#

کلام تو عصای معجزه‌گر توست😌❤️
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792