اینم قدیمیه
یه دختره بود مجبور شد بره تو قصر عموش زندگی کنه بعد عموش قبلا یه نامزد داشته که الهه طبیعت بوده یه گردنبند مرواربد داشته
نامزدی اینا به خاطر خانواده ها بهم میخوره بعد زنه میره تو جنگل زندگی میکنه
دختره که میاد میفهمه تعادل طبیعت به هم خورده و ماه قراره نابود بشه یه همچین چیزی
بعد نامزده رو پیدا میکنن با عموعه اشتی میدن
یه تک شاخم تو داستان هست😂
همه چیش یادمه به جز اسمش