نمیخوام از اول بگمم میخوام از وقتی بگم که گند زدم به زندگیم هیفده سالم بود هنرستانی بودم و ترم اول کاردانی بچه آخر یه خونواده که همشون خیلی ازم بزرگترن بقول باباجان زنگوله پای تابوتم خلاصه خونواده سنتی تا قبل دانشگاه حتی گوشی نداشتم اما دختر شادی بودم با ورود به کاردانی برادر بزرگم برام تلفن گرف منم با یه دنیا جدید روبه رو شدم که جنبش رو نداشتم زندگیم چت و لاین و آخریام تل شده بود درس نمیخوندم اخرای ترم یک یکی از دوستام معرفیش کرد میگفت عاشقش میشی دروغ نگفت عاشقش شدم اوایل عالی بودکلاس پیچوندن بیرون رفتن دنیامون یکی شده بخاطرش تلفن همراه گذاشتم کنار یه گوشی ساده دست گرفتم چادری شدم تا اینکه بعد سه ماه ازم یه رابطه کامل خواست گفت پایه عاشقیه گفتم خر نمیشم گفت نشو دختر بمون از پ... رابطمون شروع شد خر شدم عاشقتر شدم اونم خوب بود منم کور خلاصه یه خونه گرفت ترم دو هم افتادم میگفت قصدمون ازدوجه اشکالی نداره خیلی ابله بودم نه ؟