سلام دوباره. بچه ها شرمندتونم خیلی شرمتندوتم.
تاپیک قبلیمو خیلیاتون دیدید بعضیا گقتن دروعه مسخره کردن گفتن بچه ای برو سر درست
ولی شما که نمیدونید یک ادم چه مسکلاتی تو زندگیش داره پس راحت قضاوت نکنید... اول بزارید داستانو تعریف کنم
من چند تا قرص خوردم و چند دقیقه بعد به ذهنم رسید که نی نی سایت بهترین جاست که میتونم ردون قضاوت شدن حرفمو بگم. اومدم اینجا و گفتم و چند تا کامنت گزاشتم. بعد پیامای پی در پی همسرمو میدیم که میگفت بچرخ تا بچرخیم یا مثلا از این کارات پشیمون میشی... بی اختیار اشکام سرازیر میشد اونقدر بلند بلند هق هق میکردم که مامانم صدامو شنید و اومد هی اصرار داشت که خدا خودش هواتو داره ناراحت نباش در همون حین چشمام کم گم بسته میشد بی اختیار... و یهو احساس کردم تویه خواب خیلیییی خوبی هستم همه جا تاریک و پر از آرامش... وقتی چشامو باز کردم یکم درد تو ناحیه کتف و شونه هام حس میکردم یکم گیج و منگ بودم اولش هیچی بادم نمیومد فک میکردم خوابم برده و بیدار شدم. به محض این که همه جارو خوب دیدم فهمیدم که همسرم و مادر و پدرم خونه ان بصورت عادی... هیچ چی به روشون نیاوردن. منم یادم نمیاد که تو بیمارستان یا جایی باشم اوناهم چیزی نگفتن. احتمال میدم قرصا فقط رو خوابم اثر کرده و باعث شده چن ساعتی بخوابم و اصلا اونا نفهمیدن من قرص خوردم. نمیدونم شاید به اندازه کافی قرص نخوردم نمیدونم ولی خوشحالم که نمردم در حالی که قصدم واقعا مردن بود
تو تاپیک قبلی همهههه نظرات رو خوندم دو تا کاربر نیکی و آناتا خیلی نگرانم شدن بخدا خیلی شرمندتون شدم از همتون خجالت میکشم باعث شدم بخاطر من ناراحت بشید از همتون معذرت میخوام حلالم کنید
ولی دروغ نگفتم واقعیت بود ولی هر چی بود باعث شد خیلیاتون نگرانم بشید.نمیدونم با چه زبونی بگم ببخشید...