از شوهرم خسته و زده هستم ماکه عاشق هم شدیم وسختی کشیدیم تابهم برسیم الان حتی بدم میاد صداشو بشنوم اونقدر عشقم بهش کم شده
عصبیه و خیانت جنسیم ازش دیدم ک الان ۲ سال میگذره ولی هرمدت میاد تو ذهنم و خیلی رفتارای بد دیگه ای داره تاعصبی میشه فحش میده حالا دیشب من هواسم نبود قران وگذاشته بودم پشت پنجره یهوبارون زد آب رد شده بود ب قران کمی خیس شده بود شروع کرد داد زدن وتوهین کردن منم ناراحت شدم خواست بخوابه بچم گریه میکرد گف بخوابونش منم خسته بودم گفتم اوس باشه غرنزن مهلت بده اونم فحش داد بیشعور کثافت و ازاین حرفا منم هرچی گف جوابشو دادم و دستشو بلند کرد خواس بزنه منم زدم تودستش اونم زد حالا ازدیشب حالم گرفتس و روحیم داغونه وقتایی ک اینطوری میشیم یا دعوای سنگینی میکنیم خیلی کسل میشم وگیح و خواب آلود حتی امشب حال بچمو نداشتم مادرم ک ی محله با مافاصله دارن اومد برد پیشش الانم ظهر از سرکار اومد خودشو گرفته وسرسنگین رفتارمیکنه وقهره منم هیچی نگفتم و مثل خودش بودم ولی شدید حالم بده بهم بگید چکارکنم خودمو نبازم وحداقل بتونم به بچم برسم؟