2777
2789
عنوان

بیاین منم از بدبختیم بگم

350 بازدید | 26 پست

خب چون‌ کسی اینجا نمشناستم همه چیزو راحت میگم

از وقتی به دنیا اومدم با مامان بابام توی دوتا اتاق توی حیاط مامان بزرگم زندگی میکردیم



بابام معتاد بود به مامانمم خیانت میکرد

من همیشه همدم مامانم بودم همه حرفاشو به من میزد و باید وقتایی که با هم دعواشون میشد با اینکه شیش هفت سالم بود نقش واسطه رو بازی میکردم😊


یه مامان بزرگ دارم از عزرائیل بدتر


صبح تا شب مامانم باید واسش کار می‌کرد که بهمون یه ذره برنج بده یا سیب زمینی بده که بکنیم دو پیازه

یعنی خدا شاهده هر چی فک میکنم میبینم من نصف عمرمو دوپیازه با ماست خوردم😐


و از اون بدتر زن عمو هام بودن که همیشه من و مامانمو اذیت میکردن اگه بخوام کاراشونو بگم یه طومار میشه خلاصه بدترین حرف یکیشون که هیچ وقت یادم نمیره این بود که گفت اگه وقتی بچه بودی من و مامان بزرگت بهت غذا نمی‌دادیم از گشنگی میمردی😊



بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

من همیشه تو بچگیم آرزوی همه چیزو داشتم اما هیچ وقت به روی خودم نیاوردم

گفتم همه مشکل دارن من حداقل خوشبختم که مامان و بابا دارم


خدا بهمون کمک کرد و یه روز که مامان بزرگم بابامو از خونه بیرون کرد رفت توی یه پارک و اعتیادشو ترک کرد 



رفت توی یه انبار شروع کرد کار کردن 

توی اون انبار هر روز با دوستاش بود و خونه نمی اومد


هر چی مامانم گریه میکرد بازم دست از کاراش برنمی‌داشت و به مامانم خیانت میکرد

همه ی کارایی که خونوادش باهامون کرده بودن و فراموش کرد و هرچی پول در می آورد می داد به مامانش


مثلا یه بار چنتا بستنی خریده بود آورد اول گرفت جلوی باباش میگفت بابا تو اول انتخاب کن در صورتی که من بچه بودم باید به من میگفت

اون بارم دلم شکست و هیچی نگفتم 

ما هم مثل همیشه به زندگیمون ادامه دادیم 


گذشت و گذشت تا اینکه من نه سالم شد و زن عموم رفت دکتر و دوتا پسر اورد


زن عموم و مامان بزرگم به بابام گفتن تو هم بزار یه بچه دیگه گیرت بیاد

اونم قبول کرد 

مامانم رفت دکتر با زن عموم که اونم پسر دار بشه اما زن عموم سوزنایی که مامانم باید میزدو دست کاری کرد و مامانم دختر دار شد😊یه خواهر خوشگل واسه من و یه آدم دیگه که باید سختی‌های زندگیمون بجنگه



خدایی منکر این نمیشم که بابام منو خیلی دوست داره 

همیشه هم همه جا میگه که الهام خیلی دوست دارم



اما هیچوقت پشتم نبود و همیشه من باید تنها جلوی خونوادش وایمیستادم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز