عزیزم من تاپیکتو الان دیدم
فارغ از بی اعتمادیش و حرفای زشتی که زده و راهنمایی های بسیار خوبی که بقیه دوستان کردن
میخوام از تجربه ی دوساله ی دوستیم با یه آدم دوقطبی و افسرده بگم ...منم چون هم علمش هم علاقشو داشتم خیلی میخواستم کمکش کنم اما نشد ...
خیلی کمک بهش کردم و پشتش بودم ... میدونی رفتاراش چطور بود؟ مثل الان تو دل من رو میشکست و وقتی داشتم مثل ابر بهاری گریه میکردم بهم میخندید و این که احساسات من رو درک نمیکرد و فقط به حرف بقیه بود زجر آورترین بخشش بود 😔
هرچند که خودم رو براش ثابت کردم و موقع رفتن التماس میکرد اما آخرین جمله ای که گفت این بود که آره منم باید به حرف فلانی گوش میکردم که گفت تو ... ای
درحالی که به پاکی من شک نداشت
خیلی جاها میدونستم دست خودش نیست کنار میومدم
اما از یه جایی به بعد دیگه نمیشه اصلا ... دست خودش نبود مثلا قهر میکرد و بعد ۲هفته برمیگشت منم چون فک میکردم باید درکش کنم چیزی نمیگفتم
خودش پزشک بود ... یعنی میخوام بگم با اینکه خودش علم همه چیزو داشت اما حتا یه ذره هم بهتر نشد چون انگار عادت کرده بود به این وضع که بقیه پرش کنن و رو من که خیلی آروم بودم خالی کنه
خدا بهم کمک کرد و همه چیزو تموم کردم و الان احساس میکنم نفس کشیدنم راحت شده چون انگار وبال گردنم بود😍
بازم میگم این فقط تجربه ی منه و ایشالا که هرچی خیره برات رقم بخوره و خدا کمکت کنه و بتونی بهترین تصمیمو بگیری ❤