چون كه ديدم سرنوشتِ خويش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
( مبتلا را چيست چاره جز رضا
چون نيابد راه دفع ابتلا ؟
اين سِزای َست آن كسان خام را
كه نينديشند هيچ انجام را.)
سال ها بگذشت و در بندم اسير
كو مرا یک ياوری، كو دستگير ؟
می كِشد هرلحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
ای دريغا روزگارم شد سياه!
آه از اين عشق قوی پی آه ! آه !
كودكی كو! شادمانی ها چه شد ؟
تازگی ها، كامرانی ها چه شد ؟
چه شد آن رنگِ من و، آن حاِل من
محو شد آن اولين آمال من !
شد پريده رنگِ من از رنج و درد
اين منم: رنگ پريده، خون سرد.
نیما یوشیج ❤️